نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسنده
استادیار گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی، دانشکدۀ علوم انسانی، دانشگاه بجنورد، بجنورد، ایران
چکیده
کلیدواژهها
موضوعات
عنوان مقاله [English]
نویسنده [English]
This study examines the role of four fundamental layers, ecological environment, economic geography, political geography, and cultural geography as essential infrastructures in the formation of literary centers/hubs throughout literary history. Time and space are key elements in literary historiography, and the emergence of institutions and gatherings of literary figures is inconceivable without considering spatial dimensions. The term "literary center" refers to a specific place where speakers of a language gather, forming educational, cultural, and literary institutions. While literary historians have frequently mentioned the locations where literary events and figures flourished, the exact nature and mechanism of their formation remain unclear. This study seeks to establish a systematic model for understanding the ontology of literary centers, exploring questions regarding their formation, features, and typology. The core idea is a geographical stratification approach, suggesting that the emergence of a literary center depends on the interaction of four spatial layers within a defined geographical unit. These interactions can lead to three distinct types of literary centers: territorial, regional, and urban. Furthermore, the study emphasizes that a literary center is not a passive physical space but an active, agentive discourse-producing entity that influences literary production, even as it transforms or migrates to other centers.
Keywords: History of Literature; Space (Place); Stratification; Literary Center.
Introduction
The present study addresses a fundamental question in literary historiography: What constitutes a literary center, and how does it come into being? Time and place are central to the study of literary history, and the gathering of literary figures is inherently dependent on spatial conditions. Despite the frequent mention of "place" in literary biographies and histories, the exact dynamics of how a literary center is formed remain understudied. The aim of this study is to explore the ontological foundations of literary centers, presenting a typology based on their characteristics and developmental trajectories. Previous research has generally referred to centers of literary activity descriptively or regionally, without offering a structured model.
This study builds upon interdisciplinary insights from human geography, cultural theory, and literary historiography to offer a layered spatial model. The research is guided by the following three research questions: 1) What are the necessary and sufficient conditions for the emergence of a literary center? 2) What qualifies a location as a literary center? 3) How can literary centers be classified? In doing so, the study seeks to reframe spatial discourse in literary studies from a descriptive to an analytical domain.
Materials and Methods
The research employs a conceptual-analytical methodology rooted in interdisciplinary approaches. The primary method includes qualitative analysis of literary-historical texts, maps, and documented biographies of authors and poets, along with a spatial reading of literary production patterns. The study draws on theories from literary geography and spatial humanities, particularly the notion of “layered geography,” to construct a model of literary center formation. Secondary sources include classical literary histories, tazkirahs, and historical atlases.
By isolating key variables (e.g., environmental stability, cultural density, political centrality), the study identifies recurring patterns across historical periods and locations. The method also incorporates comparative analysis between known literary hubs (e.g., Baghdad, Neyshabour, Shiraz, Herat) to validate the proposed typology. Data collection emphasizes narrative documentation rather than statistical metrics, given the historical nature of the subject.
Research Findings
The findings of the study indicate that the formation of a literary center necessitates the convergence of four core geographical layers: ecological, economic, political, and cultural. These layers create the necessary groundwork for literary activity to emerge and thrive. Based on the intensity and balance of these layers, the current study identifies three main types of literary centers:
Territorial Centers: covering vast cultural geographies, often aligned with empires or linguistic zones;
Regional Centers: typically provincial capitals or culturally significant locales;
Urban Centers: specific cities or towns that gain prominence due to institutional concentration and literary productivity.
Moreover, the research suggests that literary centers function as active participants in literary production—they not only host literary activity but shape it. A literary center is, therefore, both a space and a semiotic actor: a site of discourse production that nurtures and disseminates literary forms. The study illustrates this with several historical examples, emphasizing that even when such centers lose their institutional status, their cultural resonance often continues in transformed or relocated forms.
Discussion of Results and Conclusions
The results of the study reinforce the central hypothesis that a literary center is not merely a geographic marker but a dynamic and layered phenomenon shaped by interrelated spatial dimensions. These centers serve as incubators of literary identity and tradition, influencing the trajectory of literary history. The geographical stratification model presented here provides a new lens through which literary scholars can study the rise and fall of literary hubs across time. Importantly, the model accounts for both the material and symbolic components of space, revealing how literary centers act as discursive agents.
Even after their decline or physical dissolution, many centers persist through cultural memory, textual influence, and institutional replication elsewhere. The study thus offers a conceptual framework for future research on literary geography and proposes that literary historiography adopt a more spatially nuanced and interdisciplinary methodology.
کلیدواژهها [English]
کانونبندی، مانند دورهبندی، راهکاری برای تسهیل در تاریخ ادبیاتنگاری است که ریشه در منابع جغرافیایی، تاریخها و تذکرهها دارد. مسالک و ممالک ابنخردادبه (1371)، البلدان یعقوبی (1347)، الأاعلاق النفیسه ابنرسته اصفهانی (1892م)، مسالک و ممالک اصطخری (2004م)، صورۀ الأرض ابنحوقل (1366) و احسن التقاسیم مقدسی (375ق) نخستین منابع جغرافیایی جهان اسلام تا قرن چهارم هجری هستند که به اقتضای موضوع آثار، عنصر فضا (مکان) در آنها موضوعیت دارد. در این آثار و نیز متون تاریخی آغاز دورۀ اسلامی، اطلاعات جغرافیایی و تاریخی درآمیخته است. از نخستین منابعی که دو بخش جغرافیایی و تاریخی دارد، التنبیه و الإشراف مسعودی (345ق) است. افلاک، زمین و اقلیمهای هفتگانه، سه موضوع بخشِ جغرافیایی کتاب است. امتهای هفتگانه، تاریخ پادشاهی ایران، یونان و روم، تاریخ پیامبران و تاریخ اسلام از زمان پیامبر (ص) تا روزگار خلافت المطیع بالله بخش تاریخی کتاب است. بهاینترتیب، سنّت ترکیب تاریخ با جغرافیا مبنا و معیاری برای تذکرهنویسی شد. جستوجوی پیوند جغرافیا با تاریخ و کاربرد فضا (مکان) در زمان، ما را بهسوی منابع دیگری هدایت کرد که مبنا و منبع اصلی تاریخنگاری ادبی هستند؛ یعنی تذکرهها.
مطالعۀ تبارشناسی پیوند جغرافیا و ادبیات نشان میدهد که تذکرهنویسان هنگام طبقهبندی تألیفاتشان به این مهم پی برده بودند و عملاً از این شاخص بهعنوان معیاری برای ردهبندی شاعران و نویسندگان استفاده کردند. یتیمۀ الدهر فی محاسن اهل العصر ثعالبی نیشابوری (1420ق) ظاهراً نخستین اثر در این زمینه است. این کتاب به زبان عربی است؛ اما نویسندهای ایرانی توانسته است طرحی برای طبقهبندی، معرفی و ماندگاری شاعران معاصر خویش پایهریزی کند که ترکیبی از تاریخ و جغرافیا است. روش تدوین این کتاب، الگوی نویسندگان تراجم و تذکرههای بعدی شد که در تألیفاتشان شاخصهای تاریخ و جغرافیا را توأمان پیش چشم داشتند؛ چنانکه پساز این، باخرزی (1414ق) در دُمْیَةُ القَصْر و عُصرة أهل العصر دنبالهای بر یتیمۀ الدهر نوشت که ویژۀ شاعران و ادیبان سدۀ پنجم قمری است.
در تاریخ ادبیات فارسی لباب الالباب عوفی (1395) نخستین تذکرۀ موجود است. باب هفتم این کتاب چهار فصل دارد که «در ذکر صدور علما و ائمۀ فضلا» است و بهترتیب «کانونهای ادبی منطقهای» تدوین شده است: ماوراءالنهر، خراسان و نیمروز، عراق، غزنین و جبال. ذیل هر منطقه هم دانشمندان و فاضلان را به تفکیکِ «کانونهای ادبی شهری» مانند بخارا، بلخ، مرو و نیشابور معرفی میکند (نک: عوفی، 1395، ص. 199). جامعترین تذکره به زبان فارسی خلاصۀ الأشعار و زبدۀ الافکار کاشی (1384) مشهور به میر تذکره است. «خاتمه» مفصلترین بخش کتاب است که مشتمل بر شرححال 414 سرایندۀ قرن دهم هجری است و ذیل دوازده اصل آمده است. نویسنده در هر اصل به معرفی شاعران یک منطقه میپردازد. این اصول دوازدهگانه بهترتیب کانونهای ادبیات فارسی تهیه و تنظیم شده است: کاشان، اصفهان، قم، ساوه، قزوین، گیلان و دارالمرز مازندران، تبریز و آذربایجان، یزد و کرمان و هندوستان، شیراز و نواحی آن، همدان و فراهان، ری و استرآباد و خراسان. خلاصۀ الاولیاء آزاد بلگرامی (1161ق)، تحفۀ الشعراء (1165ق) افضلبیگخان اورنگآبادی (1961م) و مقالات الشعراء قانع تتوی (1957م) نیز از همین گونه است.
1- 1. پیشینۀ پژوهش
مطالعۀ بینارشتهای ادبیات و جغرافیا حوزۀ پژوهشی گستردهای را دربرمیگیرد. اینگونه تلاشها با ظهور ساختارگرایی پدیدار شد. شاخهای از این پژوهشها جغرافیایی است و شاخۀ دیگر، ادبی. در شاخۀ اول، گرایش جغرافیدانان به ادبیات «تلاشی بود برای شکستن انحصار منابع سنّتی و گشودن عرصههای جدید به جغرافیا... جغرافیدانان ارزش مستند منابع ادبی را در نظر گرفتند و کوشیدند تا جغرافیا را به حوزۀ علوم انسانی بازگردانند» (Brosseau, 1994, p. 333). شاخۀ دوم این پژوهشها معطوف به متنکاوی است؛ یعنی جغرافیا و عناصر مرتبط با آن، یکی از ساختارهای پنهان در گفتمان ادبی است که بررسی آن در تحلیل متون و ژانرها افقهای تازهای فراروی مخاطبان میگشاید.
نخستین بار اصطلاح کرونوتوپ[1] (زمانمکان) را باختین (Bakhtin, 1981/1387) در مقالۀ «اشکال زمان و کرونوتوپ در رمان» وضع کرد. هدف او از کاربرد این اصطلاح، نشان دادن چگونگی کاربرد متفاوت زمان و مکان در ژانرهای مختلف بود. پساز این گیدیون (Giedion, 1941/1392) در کتاب فضا، زمان و معماری به تبارشناسی معماری معاصر میپردازد. از پژوهشگران ایرانی، بهار (1336) در سبکشناسی اصطلاح «کانون ادبی» را وارد گفتمان تاریخ ادبیات فارسی کرد؛ باوجود این چنانکه شاید و باید به آن نپرداخته است. پیرنگ اصلی جمهوری جهانی ادبیات کازانووا (Casanova, 1999/1392)، مرکزیت ادبی پاریس بهعنوان پایتخت جهانی ادبیات است. وی با طرح اصطلاح «جمهوری» در عنوان و بندهای پایانی کتاب کوشیده است تا بیطرفی خود را از ادعای مرکزیت پاریس در سطح بینالمللی اینگونه اثبات کند که «قصد من از مطرح کردن همۀ این ستایشها از پاریس بههیچوجه نه به قوممحوری و نه بهنوعی غرور ملیگرایانه از جانب من ارتباط دارد» (ص. 43)؛ اما رویکرد نویسنده و محتوای کتاب، خلاف آن را نشان میدهد.
در تاریخ ادبیات عربی نیز حمور (2000م) در سوق عکاظ و مواسم الحج پساز تبارشناسی واژۀ عکاظ، تعیین موقعیت مکانی و پیشینۀ تاریخی آن، در فصل دوم و چهارم به مقولۀ بازرگانی و ادبیات منطقۀ عکاظ پرداخته است. کولمان (kuhlmann, 2003/1395) در رسالۀ فضا، قدرت، تمایز: مطالعات جنسیت در معماری، نقش جنسیت و ساختارهای قدرت را در طراحی شهری و معماری نشان میدهد. دمراش (Damrosch, 2003) در ادبیات جهان چیست؟ به این مسئله پاسخ میدهد که در ادبیات جهان، هیچ مرکز و کانون ادبی واحدی نیست و بر چندزمانگی و چندفرهنگی بودن ادبیات جهان تأکید دارد. زرقانی (1388) در تاریخ ادبی ایران و قلمرو زبان فارسی اصطلاح کانون ادبی را ذیل برشمردن برونمتنهای تأثیرگذار بر ادبیات به کاربرده است. پرالدو (Peraldo, 2016) با اشاره به مطالعات بینارشتهای نقشهنگاری ادبی (Literary Cartography)، جغرافیای ادبی (Literary Geography)، نقد جغرافیایی (Geocriticism)، نقد بومگرا (Ecocriticism) و جغرافیای روانی (Psychogeography) ضمن اشاره به تمرکز بر پیوستگیِ ادبیات و جغرافیا در حوزههای چهارگانۀ مذکور معتقد است که هرکدام از این حوزهها در عین داشتن ویژگیهای خاص خود، بر وجود فراگیر فضا (مکان) در هستۀ تحلیل توافق دارند. نویسنده همچنین از اطلس ادبی اروپا اثر پیاتی (Barbara Piatti) و طرح کلارک (Robert Clark) در تارنمای «نقشهنگاری»[2] بهعنوان منابعی نام میبرد که رویکرد مؤلفان، معطوف به فضا است و توجه مخاطب را نیز به تأثیر فضا در مطالعات ادبی جلب میکند. فتوحی رودمعجنی (1394) در مقالۀ «نقش حلقۀ ادبی برهانپور هند در دگرگونیِ شعر فارسی در آغاز قرن یازدهم هجری»، شهر برهانپور هند و دربار عبدالرحیم خانخانان را بهعنوان یک مرکز ادبی و نقش آن در دگرگونی شعر فارسی معرفی میکند. در بیشتر منابع تاریخ ادبی، جغرافیا -در معنا و کاربرد سنّتی و عمومیاش- همواره در کنار تاریخ مطرح شده است؛ اما چیستی و چگونگیِ آن، چنان و چندان نیست که باید باشد. نبودِ پژوهشی مستقل دربارۀ جایگاه و کاربرد جغرافیا در تاریخنگاری ادبیات و نیز ارائۀ تعریفی جامع با برشمردن ویژگیها و چگونگی تکوین و ردهبندیِ کانونهای ادبی پرسشهایی فراروی ما نهاد که سازندۀ شاکلۀ این مقاله است.
1- 2. پرسشهای پژوهش
1- 2- 1. شکلگیری کانونهای ادبی مستلزم وجود کدام لایههای جغرافیایی است؟
1- 2- 2. چگونه میتوان کانونهای ادبی را طبقهبندی کرد؟
در بررسی پیوند ادبیات با مؤلفههای برونمتنی، تنها موضوعی که به نظر میرسد ارتباطی تعاملی با ادبیات نداشته، جغرافیاست. مراد از جغرافیا در این تعبیر، ساختارهای فضایی است «که یا ازطریق نیروهای طبیعی (توپوگرافی،[3] رودخانهها و...) و یا ازطریق اتفاقاتی که بدون دخالت انسان روی میدهند، به وجود آمدهاند» (kuhlmann, 2003/1395, p. 28). این ساختار با عنوان زیستبوم شناخته میشود. توضیحی که میتوان برای این فرضیه ارائه داد این است که اولاً جغرافیا تعبیری گستردهتر از زیستبوم دارد؛ ثانیاً در همان تعبیر زیستبوم هم، ارتباطی از گونۀ تعاملی هست. ادبیات، فرهنگساز است و فرهنگِ غنی به پایداری و بهآفرینیِ زیستبوم کمک میکند. جذبۀ جغرافیای طبیعی، انگیزۀ پادشاهان و حاکمان برای تصرف و تصاحب است؛ گاهی این جذابیت تا مرزِ مرکزیت فضا بهعنوان پایتخت پیش میرود. پایتختها تاجران را به انگیزۀ درآمدِ بیشتر، جذب میکند. بازارها و مراکز اقتصادی، پیرامون این فضای بازرگانی شکل میگیرد. پیامد رونق اقتصادی، رفاه عمومی شهر است. جلوههای جغرافیای طبیعی، مرکزیت سیاسی، رونق اقتصادی و امنیت و رفاه عمومی، انگیزۀ اصلی مهاجرت به این کانونهاست. بهاینترتیب با استدلال هیلز (Hills, 2000) موافقیم که «فضا رفتار آدمی را تعیین میکند و بر آن تأثیر میگذارد، همانگونه که سازماندهی فضایی نیز در ارتباط با رفتار و به دست آن تولید میشود» (به نقل از: kuhlmann, 2003/1395, p. 27).
گفتمانهای غالبِ بازنماییشده در ادبیات، یک معیار ضمانت بقای جغرافیای سیاسی و فرهنگی است. برایندِ پایداریِ جغرافیای سیاسی، حفظ و ایجاد شهرهایی است که میتواند شهروندان و سازههای معماری بومی خودش را داشته باشد. این شهروندان، گویشوران زبان مشترکی هستند که ادبیات ویژۀ خودشان را میآفرینند؛ ادبیاتی که فقط محاکات جهان پیرامونی نیست، بلکه کنشگر فعالی است که درک ما را از فضا (مکان) میآفریند و بازتولید میکند. بهاینترتیب کانون ادبی، تنها یک فضای فیزیکی منفعل نیست که رویدادها در آن شکل گرفته باشند؛ کانون ادبی فضایی فعال است که بهعنوان یک فاعل گفتمانی کنشگری میکند.
جملۀ معروف «حُبّ الوطنِ منَ الإیمانِ» (میهندوستی از نشانههای ایمان است) گزارۀ مهمی برای نمایش پیوند «مکان» و «هویت» سرزمینی است. از سرزمین میتوان به جغرافیای سیاسی یا موطن و زادگاه/ زادبوم تعبیر کرد. تعبیر ما هرچه باشد، تفاوتی در عنصر هویت ایجاد نمیکند. برخی تاریخها و تذکرهها نشان میدهند که دستکم یک معیار نویسندگان در تدوین و پیکربندی آثارشان، توجه به جغرافیای فرهنگی است؛ از ترجمۀ تاریخ طبری ابوعلی بلعمی بگیرید تا مورخان معاصری که تاریخ منطقهای یا شهری جغرافیای خودشان را نوشتهاند. برخی از نویسندگانی که اصالتاً منتسب به منطقه یا شهری هستند، کوشیدهاند با گردآوری اطلاعاتی پیرامون آن، به زادگاهشان ادای دِین کنند؛ مانند بدایع الأزمان فی وقایع کرمان افضلالدین کرمانی (1326). گواه آشکار پیوند مکانمندی و هویتیابی، نقلقول مشهور مؤلف خلاصۀ الأشعار در دیباچۀ بخش نخست (کاشان) است: «چون مصدوقۀ ʼحبّ الوطن من الایمانʻ حدیثی است صحیح و کلامی است در غایت شهرت، لازم بود ابتدا از شاعران دارالمؤمنین کاشان نمودن، بلکه فرض متحتّم» (کاشی، 1384، ص.11). همین مسئله موجب زیادهنویسی در گزارش احوال و گزیدۀ آثار شاعران کاشان شده است که تفاوتی آشکار با شاعران یازده کانون ادبی دیگر در این تذکره دارد.
از پژوهشهای متأخر، در حماسهسرایی در ایران صفا (1333)، جستوجوی هویت ایرانی نمودار است. در برخی تکنگاریهای تاریخ ادبیات مانند تذکرۀ شاعران کرمان بهزادی اندوهجردی (1370) و شاعران قدیم کرمان میرافضلی (1386) نشانههای هویتیابی کاملاً مشهود است. افزونبر این، پژوهشگرانی هم هستند که حوزۀ پژوهشی آنان معطوف به جغرافیایی است که هویت شهروندی ایشان ازآنجا مایه میگیرد. از نمونۀ آشکار اینگونه پژوهشگران، باستانی پاریزی، محمود افشار یزدی و شفیعی کدکنی است. آثار این نویسندگان تجربیات و دیدگاههای مشترکی را که ریشه در مکانهای جغرافیایی خاص دارند، بهگونهای روایت و برجسته میکند که به شکلگیری یا بازنمایی کانونهای ادبی کمک میکند و در نهایت به ساخت هویتهای جمعی و برساختهای گفتمانی میانجامد.
هنگامی که مکانهایی چون هندوستان، خراسان و کرمان بهعنوان معیاری برای طبقهبندی شاعران منطقهای انتخاب میشوند، نخستین قابی که در ذهن تصوّر میکنیم، تصویرِ تمرکز و تجمع شاعران در این مناطق است و در پیِ آن، پرسشی که به ذهن متبادر میشود این است که مجموعۀ چه عواملی، وضعیتی در این مناطق ایجاد کرده که شمار فراوانی از شاعران را گردِ هم آورده است؟ و چرا مناطق و شهرهای دیگر این قابلیت را نداشته است؟ پاسخی که ما بهدنبال آن هستیم، در استعارۀ چینهشناسیِ[4] زمینشناسی و لایهنگاریِ باستانشناسی نهفته است. استعارۀ «لایه» را از اینها وام میگیریم و آن را با جغرافیا (فضا/ مکان) ترکیب میکنیم و از اصطلاح «لایههای جغرافیایی» برای تحلیل و پاسخ به این پرسش بهره میبریم. تعبیر لایهای بودن فضا در مطالعۀ تاریخ ادبیات، متضمن دو نکته است: نخست اینکه پیدایش و گسترش این لایهها، فرایندی و مرحلهای است؛ یعنی ابتدا، لایۀ نخست (جغرافیای طبیعی) باید باشد تا لایۀ دوم (جغرافیای اقتصادی) و به همین ترتیب، لایههای دیگر شکل بگیرند. نکتۀ دوم، قابلیت همپوشانی این لایههاست. هرکدام از لایههای چهارگانۀ این نوشتار استقلال نسبی دارد؛ یعنی ضمن جایگاه و کارکرد جداگانهای که دارد در برخی دلالتها با لایههای دیگر در ارتباط است؛ ازاینرو، لایهها را بهترتیب پیدایش و کارکردی که در تکوین کانون ادبی دارند، ردهبندی و مطرح خواهیم کرد و در گام نخست به جغرافیای طبیعی (زیستبوم)[5] اشاره میکنیم که ابتداییترین ویژگی یک منطقه برای تشکیل حلقههای انسانی است.
2- 1. لایههای جغرافیایی؛ زیرساختِ تکوین کانون ادبی
زیستبومهای پایدار، نخستین لایۀ تشکیل کانونهای ادبی است. قلمرو سرزمینی مشخص که حداقلِ وضعیت آب و هوایی، خاک، طول و عرض جغرافیایی و ارتفاع آن از سطح دریا بهاندازهای است که منشأ و مولد حیات گیاهی و جانوری باشد، یک زیستبوم را تشکیل میدهد. نخستین کلونیهای انسانی در همین زیستبومها تکوین و توسعه یافته است. زندگی مبتنیبر کشاورزی، دامپروری و پیشهوریِ سنّتی در این زیستبومها موجب پیدایش لایهای دیگر به نام جغرافیای اقتصادی[6] میشود. مسیر «جادۀ ابریشم» را در نظر بگیرید که در ایران از شهرهای سمرقند، بخارا، خوارزم، مرو، سرخس، نیشابور، ری، زنجان، اردبیل و تبریز میگذشت. در این شهرها که محل رفتوآمد و فعالیت تجاری بازرگانان بود، بازارهایی ایجاد شد که به رونق اقتصادی این شهرها انجامید.
پیدایش بازارها و رفاه عمومی، معماری شهرها را تغییر میدهد و در نظر بیننده جذابتر میکند. اقتصاد پویا، زندگی مرفهی برای شهروندان فراهم میسازد و جلوههای بصریِ شهر را تغییر میدهد. یک دلیل اصلی کانونی بودن این شهرها، مرکزیت و توسعۀ اقتصادی آنها در منطقه بوده است و باز به همین دلیل است که بسیاری از این شهرها بهعنوان پایتختهای سیاسی مطرح بودهاند. مجموعۀ این عوامل و جذابیتها، موجی از مهاجرت ایجاد میکند که در تکوین و تغییر کانونهای ادبی تأثیرگذار است؛ برای نمونه، مهاجرت فرخی (م. 429ق)[7] از دیار ممدوحِ سیستانی خود به دربار ابوالمظفر احمد بن محمد، والی چغانیان[8] است که قصیدۀ مشهور «با کاروان حله» را در مدح وی سرود. مقصد دیگر شاعر سیستانی، شهر غزنین، پایتخت غزنویان بود. پایتختها مرکز کنترلِ نهاد قدرت سیاسی بودند و موجودیت آنها بستگیِ بسیاری به اقتصاد و نظامهای اجتماعی داشت.
نمونۀ پررنگ این وضعیت، مهاجرت گستردۀ شاعران و نویسندگان پارسیگوی ایران عهدِ صفوی به هندوستان بود. پشتیبانی اقتصادی و اجتماعی پادشاهان گورکانی، رونق اقتصادی و معماری شگفتانگیز شهرها انگیزۀ اصلی مهاجران ایرانی بود و آنچه مهاجرت را به هند، آسان و عملی میساخت، کاروانهای بازرگانی هند بود. یکی از شهرهای مقصدِ بازرگانی در این دوره کاشان است که اتفاقاً یک کانون ادبی دورۀ صفویه نیز است. «اغلب شاعران مهاجر از اطراف ایران راهی کاشان میشدند و ازآنجا به هند میرفتند، از آن جملهاند حیاتی گیلانی، صرفی ساوجی، ملک قمی، میراشکی قمی» (فتوحی رودمعجنی، 1394، ص. 263). این مهاجرتها بهنوبۀ خود سهم عمدهای در تغییر ساختار اجتماعی و شهروندی برخی شهرهای هند شد؛ بهگونهای که هرکدام آنها به یکی از کانونهای زبان و ادبیات فارسی تبدیل شدند. «در زمان اکبر شاه و بهخصوص در اوایل قرن یازدهم هجری، شهرهای دکن، اجمیر، آگره، گجرات، لاهور، فتحپور، سِند و برهانپور مراکز فرهنگی و ادبی شبهقارۀ هند بودند و بسیاری از نخبگان ایرانی به این شهرها مهاجرت میکردند و شهرهای لاهور، کابل و قندهار برای ایرانیان دروازههای هند به شمار میآمدند. در میان این شهرها، بازار شعر و هنر شهر برهانپور پررونقتر از همه بود» (فتوحی رودمعجنی، 1394، ص. 245). از دیگر مصداقها رشد اقتصادی عصر صفوی و تأثیر آن در فضای (مکان) ادبی، پیدایش و رواج قهوهخانههاست. از دلِ همین قهوهخانهها بود که جریان موسوم به «شعر قهوهخانهای»، «نقد شعر»، «نقّالی» و «پردهخوانی» سر برآورد (نک: نیکوبخت و همکاران، 1393، ص. 117- 130؛ 1394، ص. 144- 158).
پیامدِ افزایش جمعیت و انباشت اقتصادی در یک منطقه، تعارض منافع فردی و گروهی، برانگیختن حس حسادت و تمایل به رقابت، تصاحب اراضی و ثروت دیگران است. زبان ملی، ایدئولوژی جمعی، منافع اقتصادی و مرزهای مشترک، دالهای مرکزی و عوامل وحدتبخش و ضامن ماندگاری دولتملتها هستند؛ ازاینرو تعیین قلمرو جغرافیای سیاسی و تکوین کلانشهرها از الزامات تشکیل دولتملتهاست. از اینجا به بعد، لایۀ دیگری به نام جغرافیای سیاسی (Geopolitic) پدیدار میشود که تکلیف آن، پاسداری از قراردادهای سرزمین و تأمین همهجانبۀ حقوق شهروندی ازطریق قانونگذاری، اِعمال قانون و نظارت بر حُسن اجرای آن است. بروندادِ وضعیت پایدار در لایههای سهگانۀ مذکور، تشکیل لایۀ چهارمی با عنوان جغرافیای فرهنگی (Geoculture) است که بستر پیدایش ادبیات و هنرهای دیگر است. یکی از نخستین ویژگیهای جغرافیای فرهنگیِ یک منطقه، مرکزیتِ نهاد دینیمذهبی است که تأثیر بسزایی در تکوین کانونهای ادبی داشته است.
هنریش بونتینگ (Heinrich Bünting, 1581) نقشهای از جهان ترسیم کرد که به نقشۀ «مپا موندی» (Mappa Mundi) معروف است. در این نقشه که بهشکل گُل سهپر با یک حلقۀ میانی است، گلبرگها نشاندهندۀ قارههای آسیا، اروپا و آفریقا و نیز حلقۀ میانی (مرکز دنیا) شهر اورشلیم است. این نقشه، استعارۀ گویایی برای مرکزیت دینی یک شهر در جهان است. در ادامه، تصویر این نقشه آمده است:
|
شکل 1. نقشۀ مپا موندی (Carlton, 2015, p. 42) |
مشابه روایت نقشۀ مپا موندی از مرکزیت اورشلیم، روایتهای مشابهی دربارۀ کعبه نیز هست؛ مثلاً در بیت «کعبه همچون شاه زنبوران میانجا معتکف/ عالمی گِردش چو زنبوران غریوان آمده» (خاقانی، 2537ش، ص. 379) منظور از «میانجا» مرکز زمین (مکه) است. پیشاز اسلام، شهر مکه بهواسطۀ بنای کعبه و مرکزیت عبادی آن به یک فرهنگشهر ارتقا یافت و بهدلیل جایگاه ویژهای که میان مسلمانان داشت، مرکزیت عِبادیاقتصادیِ مکه به دورۀ اسلامی رسید و تا زمان حاضر ادامه داشته است.
این شهر هم پیشاز اسلام و هم در دورۀ اسلامی مقصد زائران و بازرگانان بود. «عُکاظ» بازارِ بزرگی بین مکه و طائف بود که سالی یک بار برپا میشد. بازرگانانی که بهقصد زیارت و عبادت، در ماه ذیالقعده و اندکی پیشاز موسم حج به عکاظ میرفتند، موجب رونق اقتصادی منطقه و بهویژه شهر مکه شدند. گردهمایی قبایل عرب، ثروت حاصل از اقتصاد بازرگانی و تمایل به مفاخرات قبیلهای در شکلِ بیان هنری، بازار عکاظ را به یکی از پویاترین کانونهای شعر و خطابۀ عربی تبدیل کرد (نک: حمور، 2000م، ص. 165- 199). در این کانون، شعرهای عربی، داوری و برگزیده میشد. یکی از داوران شعر منتخب عربی در سوق عکاظ، نابغۀ ذبیانی (م. 605م) بود و آنگونه که در معجم الأدباء آمده، جایگاه ویژهای میان داوران داشته است: «کانت تضرب للنابغۀ خیمه من أدم بسوق عکاظ و تأتی الشعراء من سائر الآفاق فتعرض اشعارها علیه فیحکم من الأجاد، و خبره مع حسّان و غیره معروف» (یاقوت حموی، 1993م، ج. 2/893).
دورۀ اسلامی، عصر تزاحم گفتمان ایرانی و اسلامی است. با ورود اسلام به ایران، امپراتوری یکپارچۀ ساسانی، از هم گسسته شد و پارههای آن تا پیشاز صفویه از یک سو بین دستنشاندهها و عاملانِ اموی، عباسی و مغول و ازسویدیگر میانِ امیران و کارگزاران ایرانیتبار دستبهدست میچرخید. سلاطین غیرایرانی این مهم را دریافته بودند که بدون پشتیبانی سیاسی و دینی خلیفه، فرمانروایی بر ایران ناممکن است؛ حتی طاهریان و سامانیان هم که تبار ایرانی داشتند، ناگزیر از تطمیع و تمکین خلیفه بودند. در ایران، حکمرانی از آنِ فرمانروایانی بود که یا نسب و نژاد پادشاهی داشتهاند یا جایگاهی در گفتمان اسلامی. حاکمان غیرایرانی که اغلب از ترکان آسیای میانه بودند، میانهای با اسلامِ حقیقی نداشتند؛ بااینحال اسلام آوردند و برای تثبیت و تداوم سلطنت به مذهب خلفا درآمدند؛ ازاینرو، مراکز حکومت آنان محل استقرار عالمان دینی و رفتوآمد سفیران دارالخلافۀ بغداد بود. باوجود اینکه تا پیشاز رسمی شدن تشیع در عصر صفوی، کمتر شهری در ایران مرکزیت عبادی داشت، مرکزیت دینیِ پایتختهای سیاسی و بهتبع آن، ارجمندی زبان عربی به مدد حضور نمایندگان خلیفه و تمکین سلطان، انگیزۀ حضور شاعران و نویسندگان عرب و عربیگرا را میافزود. از نمونههای این رفتوآمدها، حضور شاعران عرب در کانون ادبی نیشابور عصر طاهریان و دریافت پاداشهای هنگفت است. دِعبِل بن علی خُزاعی (م. 220ق)، ابوتمّام طائی (م. 228ق)، ابوسعید ضریر (م. 230ق) و ابوعَمَیثَل عبدالله بن خُوَیلد (م. 240ق) از شاعران عرب دربار عبدالله بن طاهر بودند (نک: اکبری، 1384، ص. 208- 209).
ماجرای فتوای علمای دینی فرارود (بلخ، بخارا، باب الهند، سمرقند، سپیجاب، فرغانه و...) به ترجمۀ فارسی قرآن در زمان منصور بن نوح سامانی، روایت مشهوری است که در تاریخ و ترجمۀ تفسیر طبری آمده است: «بفرمود امیر سید ملک مظفر ابوصالح این جماعت علما را تا ایشان از میان خویش هرکدام فاضلتر و عالمتر اختیار کنند تا این کتاب را ترجمه کنند. پس ترجمه کردند» (طبری، 1356، ج. 1/6). سمرقند و بخارا از 242- 389ق حدود 150 سال پایتخت سامانیان بود. مرکزیت دینی و مرجعیت فقیهان این شهرها افزونبر موقعیت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، تأثیر بسزایی در شهرت آنها بهعنوان کانون ادبی داشت. جایگاه زعمای دینی کانونهای ادبی بهاندازهای بود که گاهی با شاعران مشهوری چون رودکی و فردوسی نیز از در مخالفت برمیخاستند و به تکفیر آنان حکم میدادند. ماجرای نابینا شدن رودکی و تنزّل مقام او از ملکالشعرایی تا بیرونراندنش از بخارا و حکم معروف ابوالقاسم گرکانی از منع دفن فردوسی در گورستان مسلمانان (نک: نظامی، 1385، ص. 65) مشهور است.
نمونۀ دیگر، غزوههای محمود غزنوی در هندوستان است که با جواز خلیفه و بهانۀ گسترش اسلام، جریان تازهای از مهاجرتها به شبهقاره شروع شد. رسالت ظاهری فاتحان مسلمان، گسترش دین در شبهقاره بود. فتوحات محمود ازسوی شمال هند بود و شهرهایی مانند بدائون و دهلی کانون تبلیغات مبلغان دینی بود. نومسلمانان هندی، اسلام را با زبان فارسی میآموختند و این حرکت سرآغاز تکوین شهرهایی مثل بدائون و دهلی بهعنوان کانونهای ادبی نوظهور در ادبیات فارسی شد که بعدها شخصیتهایی چون امیرخسرو دهلوی (م. 725ق)، حسن دهلوی (م. 737ق) و عبدالقادر بدائونی (م. 1024ق) در آن بالیدند. اعلان رسمیت تشیع، همزمان با تاجگذاری شاه اسماعیل صفوی موجب جلبتوجه عالمان و پیروان شیعی به تبریز شد. مقاصد دیگر مهاجران شیعی عصر صفویه، بهجز مراکز حکومت (تبریز، قزوین و اصفهان) شهرهای مذهبی قم، کاشان و مشهد بود که هرکدامشان یک کانون ادبی مهم دورۀ صفویه بودند. مرور اجمالی لقب و شهرت شمار فراوانی از شاعران و نویسندگان منسوب به این شهرها گویای این است که مرکزیت نهاد دینیمذهبی در یک منطقه یا شهر میتواند عامل تأثیرگذاری در مرکزیت ادبی آن باشد.
جغرافیای سیاسی و فرهنگی بهدلیل ارتباطی که با نهادهای قدرت دارد، بسیار به یکدیگر نزدیک است؛ ازاینرو پیوند دیگری که بین مکانمندی و ساختار قدرتها، عموماً و بهویژه قدرت دینی وجود دارد، نمایش اقتدار در معماری است. این بستر را جغرافیا در اختیار نهادهای قدرت میگذارد تا خودشان را در قالب معماریهای بامهابت و باشکوه بازنمایی کنند. این فرایند از هنگامِ تشکیل نخستین تمدنها همواره با نهادهای قدرت همراه بوده است. تندیسها و سردیسهای اسطورهای و شخصیتهای بزرگ سیاسی و دینی، مجموعۀ اهرام جیزه در مصر، هرمهای ساختهشده در تئوتیهواکان (Teotihuacan) مکزیک، پرستشگاهها و مجسمههای بودایی در هند و تبت تا چین و ژاپن، معبدها، آتشکدهها، قصرهای سلطنتی مانند تختجمشید، کعبه، کلیساها و ناقوسهای بزرگ، قلعهها و نقشبرجستهها و بناهایی چون طاقبستان در تمدنهای باستان تا مجسمۀ حضرت موسی(ع) از میکل-آنژ (Michel-Ange, 1516)، تندیس آزادی (1884) و برجهای هفتگانۀ «مرکز تجارت جهانی» در منهتن نیویورک و... واهمه و هیمنهای در ناخودآگاه بیننده برمیانگیزد. بهاینترتیب، شکوهِ مکان در دل بیننده پدیدار و بزرگی و اقتدار نهادهای قدرت مجسم میشود. تجسمِ اقتدار، اقتدارآفرین است و اقتدار، آن انتظار احترام و اعتبار را برای گفتمانها به ارمغان میآورد و عاملی میشود برای جذب سرمایۀ انسانی به کانونهایی که محل تجمع و مراکز قدرت سیاسی و دینی هستند.
شخصیتهای شاخصی که در این کانونها جذب شدهاند و آثاری که میآفرینند، بهعنوان عنصری فعال در خدمت گفتمان غالب خواهند بود. همانگونه که متکلمان و مترجمان بزرگ، روزگاری در «خزانۀ الحکمه» هارون و مأمون عباسی بودند، بعدها نویسندگان برجستهای چون بونصر مشکان و بیهقی در دربار غزنویان فعالیت میکردند و از گونۀ همین مراکز، نظامیهها بود که شخصیتهایی مانند خواجه نظامالملک توسی، محمد غزالی، خیام، سعدی و مولوی در آن تحصیل و تدریس کردهاند. همزمان با عصر صفویه، عبدالرحیم خانخانان که وزیر اکبر و جهانگیر شاه گورکانی بود و امارت شهر برهانپور هند را داشت، در این شهر «کتابخانۀ بزرگی تأسیس کرد و از سراسر جهان اسلام علما، هنرمندان، خوشنویسان و نقاشان را برای همکاری با کتابخانه و رونق آن دعوت کرد» (فتوحی رودمعجنی، 1394، ص. 246). دنبالۀ این رشته، هماکنون در پایتختهای سیاسی است. این شهرها اکنون محل حضور چهرههای شاخص علمی، فرهنگی و ادبی است.
در هرم پنجطبقۀ «سلسلهمراتب نیازها»ی مزلو[9] رأس هرم «خودشکوفایی و خودانگیزشی» است که خلاقیت و آفرینشهای هنری در این مرتبه قرار دارد. بهبیاندیگر، پدیدههای هنری، پاسخگوی نیازهای ثانویۀ انسان است و این مهم هنگامی برآورده میشود که حداقلهایی در وضعیتِ بهنجار و پایدار لایههای چهارگانۀ گفتهشده وجود داشته باشد. کانونهای ادبی در چنین بستری پدیدار خواهند شد؛ مراکزی که «محل تجمع هنرمندان و شکلگیری جریانهای ادبی» (زرقانی، 1388، ص. 100) است. تا اینجا مشخص شد که زیستبوم و شکلگیریِ جغرافیای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی، هسته و لایههای زیرساختِ کانونهای ادبی است:
شکل 2. نمودار لایههای چهارگانۀ زیرساختِ کانون ادبی
تشکیل یک کانون ادبی، به معنای تثبیت همیشگیِ مرکزیت یک منطقه نیست. گاهی تغییر در لایههای زیرساخت کانونهای ادبی، نظمِ کانونی موجود را به هم میریزد. نگاهی به پراکندگیِ جغرافیایی کانونهای ادبیات فارسی این مسئله را روشنتر میکند. پساز ورود اسلام به ایران، شمار بسیاری از زرتشتیان به ایالت گجرات و ماهاراشترا در غرب هند مهاجرت کردند و در آنجا جامعۀ «پارسیان هند» را تشکیل دادند که زبان و ادبیات ویژۀ خود را داشتند؛ پارسی میانه با خط پهلوی و اوستایی (دیندبیره). ایالت گجرات، بهدلیل نزدیکی به دریا و خاک حاصلخیز، زیستبوم مناسبی برای اقامت ایرانیان بود. مهاجران زرتشتی، ثروت فراوانی را با خود از ایران به هند برده بودند. حاکم وقت گجرات نیز با وضع شرطهایی، مهاجران ایرانی را پذیرفت. نوورودان ایرانی هم با حفظ برخی سنّتهای ایرانی و پذیرش قراردادهای بومی هند، خودشان را با فرهنگ جامعۀ هدف سازگار کردند. بهاینترتیب پساز فروپاشی ساسانیان با مهاجرت گویشوران پارسی به ایالتهای غرب و جنوب غربی هند، برای نخستین بار نظم کانونی در جغرافیای تاریخ ادبی ایران تغییر کرد و کانونهای ادبی تازهای در هند سر برآوردند.
موج دوم حضور جدی ایرانیان در شبهقاره از لشکرکشیهای محمود غزنوی (م. 421ق) آغاز شد که سرآغاز دورۀ پانصدسالۀ حکومت مسلمانان در هند است. پیشاور، مولتان، لاهور، پنجاب، کشمیر، ماتورا، قنّوج، گوالیور و سومنات مسیرهای اصلی لشکرکشی محمود بود. این مناطق و شهرها که پساز تصرف، خراجگذار حکومت غزنوی شد، عمدتاً در شمال و شمال غرب شبهقاره قرار داشت. فارسی، زبان رسمیِ کارگزاران غزنوی در هند بود. گفتمان دینی اسلام و گفتمان عرفانی از رهگذر زبان فارسی گسترش مییافت و شهرهای جدیدی در شبهقاره مقصد پارسیگویان هند شد. این بار نیز نظم کانونی دیگری در شبهقاره برقرار و کانونهای ادبی جدیدی پدیدار شد. پساز این، نمونهای دیگر از تغییر نظم کانونهای ادبیات فارسی در سدههای هفتم و هشتم هجری، حملۀ مغول است که موجب انتقال مرکزیتِ کانونهای ادبی از فرارود و خراسان به مرکز و جنوب ایران، آذربایجان، عثمانی و هند شد. در پایان دورۀ تیموریان با انتقال مرکز قدرت سیاسی به هند در زمان بابر، سلسلۀ پادشاهی قدرتمندی در شمال شبهقاره ایجاد شد و بهمرور گسترش یافت. کابل، آگره، دهلی، لاهور و فاتحپور مراکز قدرت و ثروت سلاطین گورکانی بود. ثروت متمرکز در این دربارها، توجه پادشاهان را به معماری، نگارگری و ادبیات جلب کرده بود؛ مسئلهای که شاعران و مورخان ایرانی عصر صفویه را با کاروان هند[10] رهسپار میکرد. مقصد دیگر پارسیگویان این دوره، فرهنگشهرهای امپراتوری عثمانی بود. در قلمرو شاهان صفوی نیز کانونهای ادبی عمدتاً مراکز قدرت سیاسی (تبریز، قزوین و اصفهان)، بازرگانی (کاشان) و دینیمذهبی (قم و مشهد) بود. نمونۀ دیگری از تأثیرِ تغییر نظم کانونی بر گونههای ادبی گسست سنّت تذکرهنویسی در ماوراءالنهر بود. گزارشها نشان میدهد که «پساز جدایی سیاسی ایران و ماوراءالنهر... در سدۀ دوازدهم و بیشتر سالهای سدۀ سیزدهم هیچ اثر مستقلی در این نوع ادبی در این منطقه تألیف نشد» (خدایار، 1399، ص. 133). غرض این بخش از نوشتار، بیان سیر تغییر و تحولِ تاریخی کانونهای ادبی نبود؛ تنها میخواستیم با ارائۀ چند نمونه نشان دهیم که پیامدِ تحول در زیرساختهای لایهای، تغییر نظمِ کانونی و پیدایش کانونهای ادبی جدید است.
2- 2. تعریف و طبقهبندی کانونهای ادبی
تجمع ویژگیهای زیستبوم، معماری، جغرافیای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، وضعیتی روحی برای فرد ایجاد میکند که در پی آن تصمیم میگیرد آیا میتواند با آن فضا تعامل داشته باشد یا نه؟ دِبور (Debord, 1955) از این وضعیت با عنوان جغرافیای روانی (Psychogeography) تعبیر میکند که ناظر بر تأثیرات آگاهانه یا ناآگاهانۀ جغرافیا بر احساسات و رفتار اشخاص است. برایند باهمآیی و مفصلبندیِ این لایههای چهارگانه، سازندۀ فضا (مکانی) است که چگونگی تعامل شاعران/ نویسندگان را با محیط پیرامونشان تعیین میکند؛ مقولهای که در این مقاله از آن با عنوان کانون ادبی نام بردیم. فرایندِ تکوین کانون ادبی، یک پیوستار است و به بیانِ استعاری هنگامی به ثمر میرسد که مغز (زیستبوم)، هسته (جغرافیای اقتصادی)، گوشت (جغرافیای سیاسی) و پوستِ (جغرافیای فرهنگی) میوۀ یک منطقه به کمال رسیده باشد. در تاریخ ادبیات نمیتوان فضایی را بهعنوان کانون ادبی متصور شد که حداقلهای ویژگی زیستبوم را نداشته و اقتصاد آن راکد و فروپاشیده باشد؛ قدرت سیاسی از آن پشتیبانی نکند و فاقد نهادهای متولی فرهنگ باشد. گزارۀ معروفی هست که هر دستاوردی ماحصلِ پیوند سهگانۀ زمان، انرژی و سرمایه است؛ یعنی هنگامی فرد یا گروه به نتیجه میرسد که هرکدام از اینها بهاندازۀ مشخصی در فرایند تولید (آفرینش) اثرگذار باشد. باوجود این، ممکن است احتمالِ ناترازی هرکدام از اینها در چرخۀ تولید وجود داشته باشد. در این صورت، دو شاخص دیگر باید کمبود دیگری را پوشش دهند. در تشکیل کانون ادبی هم این حکم، صادق است؛ یعنی اگر یک لایۀ زیرساختِ کانون ادبی ناکافی باشد، درصورتی که کاستی آن را دیگر لایهها جبران کنند، فرایندِ تکوین همچنان ادامه خواهد یافت.
اگر بخواهیم کانون ادبی را تعریف کنیم، نخست باید ملاک و معیاری برای آن داشته باشیم. چگونگیِ تکوین کانونهای ادبی را میتوان از رهگذر برهمکنشِ لایههای چهارگانۀ زیستبوم، جغرافیای اقتصادی، جغرافیای سیاسی و جغرافیای فرهنگی توضیح داد؛ هرکدام از این لایهها ضمنِ استقلال نسبی، بهدلیل تعاملی که با دیگر لایهها دارد، وضعیتی زایشی برای آفرینش و شکوفایی ادبی در یک مکان خاص ایجاد میکند. این لایهها بهصورت یک پیوستار عمل میکنند و افزونبر محیط فیزیکی، فضای فکری لازم را برای آفرینشهای ادبی به وجود میآورد.
زیستبوم، امکانات اولیه و اساسی را برای تشکیل سکونتگاههای انسانی فراهم میکند. منابع طبیعی، آبوهوا و موقعیت طبیعی یک منطقه بر قابلیت سکونت و ظرفیت آن در تکوین جوامع تأثیر میگذارد؛ بهعنوان مثال، درههای حاصلخیز، در امتداد رودخانههای دجله، فرات، جیحون و سِند، جمعیتهای متراکم را با تولید مازاد مواد غذایی پوشش میدهد و با رونق اقتصادی حاصل از بازرگانی، ساکنان را از کارهای دشوار معیشتی رها میکنند تا به فرایندهای خلاقانهای مانند نوشتن بپردازند. زیستبومها همچنین مولد و منشأ اسطورههای محلی، فولکلور و داستانسرایی هستند و با حضور در تخیل ادبیِ یک مکان، بازآفرینی میشوند.
وجود وضعیت پایدار زیستبوم در یک منطقه، موجب شکلگیری جغرافیای اقتصادی ویژهای خواهد شد که شامل شبکههای بازرگانی، نظامهای اقتصادی و توزیع ثروت در آن منطقه است. کانونهای ادبی اغلب در مناطق پرجنبوجوشِ اقتصادی ظهور میکنند؛ زیرا در این فضاها حمایتهای مالی از شخصیتهای ادبی، امکان تکثیر آثار و ایجاد مؤسسات آموزشی در سطح مطلوب وجود دارد. شهرهایی مانند نیشابور و بخارای عهد سامانی یا تبریز و اصفهان عصر صفوی بهدلیل اقتصاد قوی خود، به مراکز فعالیت ادبی تبدیل شد. مسیرهای تجاری منتهی به این کانونها بهدلیل فراهم بودن امکانِ معرفی شخصیتها و آثار ادبی در سطوح فرامنطقهای، موجب تقویت تعامل فرهنگی و نوآوری در ادبیات میشود.
لایۀ سوم، جغرافیای سیاسی، ساختارهای قدرت، فرمانروایی و روابط بینالملل را دربرمیگیرد. ثبات سیاسی میتواند محیطی مساعد برای شکوفایی ادبی ایجاد کند. نظامهای حمایتی تحت پوششِ سلطنتها یا امپراتوریها، مانند دربار گورکانیان هند و انجمنهای ادبی دورۀ قاجار، مانند انجمن خاقان حمایت مالی و اعتبار لازم را برای شاعران و دانشمندان فراهم میکرد. جغرافیای سیاسی، همچنین عامل تعیینکننده و تسلط زبان نیز است. گسترش و سلطۀ زبانهای اروپایی در سطح بینالمللی-که از پیامدهای استعمار بود- ازسویی موجب تقویت این زبانها شد و ازسویدیگر زبانهای بومی را سرکوب کرد؛ وضعیتی که موجب پیدایش سنّتهای ادبی ترکیبی در کانونهای ادبی شد.
در نهایت، جغرافیای فرهنگی، هنجارها و شیوههای هنری مشترکی را نشان میدهد که هویت جامعهای را تعریف میکند. جنبشهایی مانند ملیگرایی ایرانیان در سدههای آغازین هجری که در اشکال گوناگونی چون نهضت شعوبیه و فرهنگ دهقانی که در بخشهایی از خراسان و فرارود شکل گرفت یا گسترش فرهنگ قهوهخانهای در عصر صفوی، نشان میدهند که چگونه خردهفرهنگها میتوانند در جوامع بزرگتر موجب تکوین کانونهای ادبی مانند توس و اصفهان و کاشان باشند. بهاینترتیب کانون ادبی، زیستبومِ پایداری است که شاکلۀ فرهنگیِ آن بر بنیاد اقتصاد پویا و ساختار سیاسی منسجمی استوار است.
یکی از کانونهای ادبیات فارسی در دورۀ گورکانیان، شهر برهانپور هند بود. «دربار خانخانان در شهر برهانپور به مدت سه دهه مرکز ادبی و محل تجمع دانشمندان، فاضلان و شاعران مشهور و مؤثر فارسیزبان بود. بزم ادبی این سپهسالار را ʼحلقۀ ادبی برهانپورʻ مینامم. شاعران آن روزگار، این حلقۀ ادبی راʼبزم سخنسنجان خانخانانʻ یا ʼدارالعیار سخنʻ نامیدهاند. این حلقه ازنظر ذوق، سلیقه و معیارهای ادبی ویژگیهای خاصی داشت» (فتوحی رودمعجنی، 1394، ص. 248- 249). در توصیف ذکرشده، سه کلیدواژه هست: شهر برهانپور، سه دهه و زبان فارسی که بهترتیب، ناظر بر فضا (مکان)، زمان و زبانِ رایج است. زبان، ابزارِ بیان هنرِ کلامی (ادبیات) است که در بستر زمان (تاریخ) جاری است و در فضایی مشخص شکل میگیرد؛ فضایی که زیرساختی چهارلایهای (زیستبوم، جغرافیای اقتصادی، جغرافیای سیاسی و جغرافیای فرهنگی) دارد و هر لایه ضمن استقلالِ نسبی، سازندۀ لایۀ دیگر است و هرکدام میتواند لایههای دیگر را بازتولید کند.
پرسشی که در این بخش از مقاله به آن میپردازیم، چگونگیِ طبقهبندی این فضاها در مطالعات تاریخ ادبی است. طبقهبندی و نامگذاریِ جغرافیایی موجود در تذکرهها، تاریخ ادبیاتها و منابع سبکشناسی، ما را به این مهم رهنمون میکند؛ چنانکه پیشتر هم اشاره کردیم، تذکرهنویسان از مکان بهعنوان معیاری برای ردهبندی شرح احوال و آثار شخصیتها استفاده کردهاند. سرآمد تذکرههایی ازایندست، هفتاقلیم رازی (1340) است. روضۀ الاولیاء آزاد بلگرامی (1161ق)، تحفۀ الشعراء افضلبیگخان اورنگآبادی (1961م) و مقالات الشعراء قانع تتوی (1957م) بهترتیب، تراجم مشایخ بزرگ دکن، شاعران دکن و شرح احوال و آثار شعرای فارسیگوی سِند است. برخی نیز مانند تذکرۀ شعرای کشمیر از سالم کشمیری (1967م) و تذکرۀ سخنوران بیهق مروجی (1379) به همین صورت نامگذاری شده است.
در منابع سبکشناسی و تاریخ ادبی، سبک خراسانی، آذربایجانی، عراقی و هندی اصطلاحاتی رایج و پرکاربردند که معیار نامگذاری آنها وابستگیِ مکانی است. نویسندگانی همچون ریاحی (1350) در نفوذ زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی و گلچین معانی (1369) در کاروان هند نیز همین معیار را در تألیفاتشان لحاظ کردهاند. بهاینترتیب، کانونهای ادبی را ازنظر گسترۀ قلمرو میتوان به سه دسته تقسیم کرد: 1. سرزمینی؛ 2. منطقهای؛ 3. شهری. کانونهای ادبی سرزمینی، گستردهترین قلمروهای سیاسی را دربرمیگیرد؛ مانند ایران، هند و عثمانی. اینگونه کانونها خود به بخشهای کوچکتری تقسیم میشوند که گاهی جریانها، ژانرها و آثار ادبی آن، هویت ویژۀ خود را دارد؛ مانند دکن، سِند، خراسان و آذربایجان که کانونهای ادبی منطقهای هستند. ذیلِ این مناطق، فرهنگشهرهایی هستند که تجمیعِ لایههای زیرساخت کانون ادبی در آنها بهاندازهای است که محل تجمع شاعران/ نویسندگان و رواج جریانها و ژانرهای خاص است؛ مانند توس، سمرقند، بخارا، نیشابور و شیراز.
بررسی شاخصهای برونمتنی در پژوهشهای تاریخ ادبی که متأثر از نظریۀ ساختارگرایی است، امری ضروری و گریزناپذیر است؛ زیرا آفرینشهای ادبی، برایند رابطۀ تعاملیِ فردیّت (نبوغ هنری شاعر/ نویسنده)، بینامتنیت و برونمتنیت (زمان، مکان، زبان، سیاست، فرهنگ، دین و...) است و بدون در نظر گرفتن شاخصهای برونمتنی، پژوهش در تاریخ ادبیات، دستِکم با رویکردهای «تکوینی» و «هرمنوتیکی» عملاً ممکن نخواهد بود. فضای حضور و تجمع شاعران/ نویسندگان که در این مقاله با نامِ کانون ادبی از آن نام بردیم، یکی از این شاخصهاست. تکوین کانونهای ادبی، مسئلهای گفتمانی است که فعلیت آن مستلزم مفصلبندی عناصر لایههای چهارگانۀ جغرافیای طبیعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی است. فضا عنصری فعال در کانونبندی است و با ادبیات، پیوندی تعاملی دارد؛ به این صورت که هم فضاها عاملی مؤثر در تکوین کانون ادبی و تعیینکنندۀ نظم کانونیِ ادبیات در قلمرو زبان است و هم شخصیتها، آثار و ژانرها -که عناصر فعال در کانونهای ادبی هستند- بر پیکربندیِ فضاها بهعنوان شاخص برونمتنی مؤثر بر ادبیات اثرگذارند. کانونهای ادبی، همیشگی و پایدار نیستند و نظم کانونی قلمروهای ادبی دائم تغییر میکند. این سیالیت و ناترازی، متأثر از جابهجایی لایههای زیرساختِ کانون ادبی است. بهاینترتیب، تحتتأثیر این تغییرات، چند وضعیت ممکن است ایجاد شود: 1. کانونهای ادبی قدیمی از بین میروند؛ 2. اعتبار و رونق گذشته را از دست میدهند؛ 3. به گونۀ دیگری پیکربندی میشوند تا پذیرای شخصیتها و گونههای ادبی متفاوتی نسبت به قبل باشند؛ 4. در کانونهای ادبی دیگر استحاله و بازتولید میشوند و حیاتشان ادامه مییابد؛ 5. کانونهای ادبی تازهای در قلمرو زبان سر برمیآورند. هرگاه فضایی بهعنوان کانون ادبی تعریف شود یا زیرساختهای چهارگانۀ لازم را برای شکلگیری داشته است یا در صورت کاستی در یک لایه، لایههای دیگر آن را پوشش دادهاند. فضاهایی که قابلیت و ظرفیتِ کانونبندی را داشته باشند، ویژگیهای کمّی و کیفی خاص خود را خواهند داشت که نشانۀ تشخص و تمایز آنها در نظم کانونی قلمرو ادبی است.
[1] . Chronotope
[2]. https://mappingwriting.com
[3] . Topography
[4] . Stratigraphy
[5] . Ecosystem
[6] . Economic geography (Geoeconomy)
[7] . متوفی به اختصار م. آمده است.
[8] . واقع در ازبکستان، حدود شهر ترمذ.
[9] . Abraham (Harold) Maslow (1908- 1970)
[10] . کاروان هند (1369) همچنین نام کتابی از احمد گلچین معانی است؛ در احوال و آثار شاعران عصر صفوی که به هندوستان رفتهاند.