Document Type : Original Article
Author
Associate Professor of Persian Language and Literature, Faculty of Literature and Humanities, Persian Gulf University, Booshehr, Iran
Abstract
Keywords
Main Subjects
مقدمه
نوآوری در واژهسازی یکی از مهمترین مختصات سبکی شاعران بزرگ است و مولانا از این نظر یگانه است و شاید نتوان در زبان فارسی نظیری یافت که مانند او در صرف و نحو دستکاری و در عین حال نوآوری کرده باشد. نوآوریهای زبانی مولانا دارای اشکال گوناگونی است و یکی از مهمترینِ آنها بهرهگیری از مشخصۀ ترکیب است که کمتر به آن توجه شده است. خلاقیت مولانا در حوزۀ زبان دارای ابعاد و زوایای گوناگونی است و آنچه در این مقاله نشان داده شده است، تنها بخش ناچیزی از خلاقیت او را در زمینۀ واژهسازی نشان میدهد. شیوۀ مولانا بهلحاظ عدول از هنجار زبان دارای ارزش بسیاری است. شفیعی کدکنی ضمن بیان خاطرهای از گفتوگو با یکی از دانشجویان یاکوبسن در این باره میگوید: «تأسف میخوردم که چرا یاکوبسن شعر مولوی را در زبان اصلی نمیتوانسته است بخواند وگرنه صدها مسئلۀ جدید در حوزۀ مسائل مرتبط با هنرسازهها کشف میکرد» (شفیعی، 1391: 153) آشناییزدایی اصطلاحی اسـت کـه نخسـتینبار شکلوفسکی، آن را بـه کـار برد و بعدها دیگر منتقـدان صورتگرا و ساختارگرا ماننـد یاکوبسـن، تینیـانوف و... نیز به آن توجه کردند. «برجستهسازی عبارت است از بهکارگیری عناصر زبـان بـهگونـهای کـه شیوۀ بیان جلب نظر کنـد و غیـرمتعـارف باشـد؛ برجستهسازی انحراف از زبان معیـار اسـت و آن هنگامی حاصل میشـود کـه یـک عنصـر زبـانی برخلاف معمول به کار رود و توجـه مخاطبـان را به خود جلب نماید (روحانی و عنایتی، 1394: 25) بر این اساس در این تحقیق تلاش میشود در دو بعد واژگان مرکب و ترکیبات توصفی و اضافی، برخی از ساختهای زبانی مولانا نشان داده شود. روش تحقیق «یافتاریتحلیلیتوصیفی» است. بدین معنا که با مطالعۀ بیت به بیت سه دفتر مثنوی هر آنچه از واژگان و ترکیبات که در نگاه نخست بدیع به نظر آمده، شناسایی و فهرستبندی شده است. در مرحلۀ دوم یافتهها در فرهنگنامهها و نیز بهکمک نرمافزار درج جستوجو شده است تا نوبودگی و انحصاری بودن کاربرد آنها مشخص شود. بنابراین میتوان گفت اولاً این واژگان و ترکیبات برای نخستینبار در این تحقیق مطرح و بررسی شده است؛ ثانیاً اغلب شاهد مثالها در دیگر آثار به کار نرفتهاند. همچنین سعی شده یافتهها براساس ساختار دستوریبلاغی و در حد گنجایش مقاله بررسی و تحلیل شود و نوع دستوری همراه با چگونگی ساختارشکنی بلاغیشان مشخص شود.
پیشینۀ تحقیق
تقریباً همۀ علاقهمندان مولانا پس از تأملی در واژگان این اثر به شگردهای واژهسازی در آن پی بردهاند. زرینکوب نخستین کسی است که در این زمینه دیدگاهی را مطرح کرده است: «در بین لغات و تعبیرات طرفۀ مثنوى که تعدادى از آنها به نحوى در آثار قدما هم سابقه دارد، برخى از آنها در زبان مثنوى ازحیث طرز استعمال تازه به نظر مىرسد و غالب آنها درمجموع، لطف و طراوت خاصى به زبان مثنوى مىبخشد. ازینگونه است فىالمثل الفاظ و ترکیباتى مانند: آتشپا بهمعنى بىقرار، آزادى بهمعنى شکر و سپاس، آمیخته بهمعنى معاشر و مأنوس، اخترباره بهمعنى شببیدار و شبپرست، بىخردگى بهمعنى بىمبالاتى، بیگاه بهمعنى غروب و دیروقت روز، خوگر بهمعنى خوکرده و معتاد، دادستان بهمعنى عدالت و دادرسى... که نظایر آن در مثنوی بسیار است» (زرینکوب، 1383، ج1: 230).
اولین مقاله را در این زمینه غلامرضا ستوده با عنوان «مثنوی در لغتنامه» نوشته است. همکاری نویسنده با مؤسسۀ دهخدا این سؤال را برای وی ایجاد کرده که کدام واژگانِ لغتنامه تنها شاهد مثالش مثنوی بوده است و این سؤال خوب، موجب بیان برخی از واژگان و تعابیری شده که تنها در مثنوی به کار رفته است (نک. ستوده، 1376: 71).
مقالۀ «ابتکارهای مولوی در ساختن سازههای فعلی نو، در غزلیات شمس» در زمینۀ شناخت خلاقیّت واژهسازی مولانا تحقیق باارزشی است. در این پژوهش، ساختار افعالی که برساختۀ مولانا بوده بررسی شده است. برخی از سازههای بررسیشده بدین شکل است: «در بافت غزلیات او، صدها سازة نوین فعلی در قالب فعلهای ابداعی و قیاسی (قندیدن، نمازیدن)، پیشوندی (درچغزیدن، فروسکلیدن)، فعلهای مرکب (بیانرفتن، کشانهکردن)، عبارتها و فعلهای مرکب کنایی (چشم در عین و غین افتادن، از جان برآوردن) و نیز انواع سازههای هنجارگریز (دستک و پایکزدن، میواستی) به کار رفته است» (حسنی رنجبر و همکاران، 1395: 116).
گلیزاده و همکاران در مقالهای با عنوان «نقش ترکیبات اشتقاقی مثنوی در آفرینش قافیه ازمنظر سبکشناسی»، واژهسازی مولانا را در قافیههای غزلیات شمس بررسی کرده و چنین نتیجه گرفتهاند: «مولانا در جایگاه قافیه بهصورت وافر از ترکیب استفاده کرده است. برانگیختن توجه مخاطب بهصورت کلام، نگارگری در عرصة سخن، آهنگینکردن کلام و انباشت جای خالی قافیه از مهمترین انگیزههای مولوی در بهکارگیری این تکینک است. بازتاب نقش ترکیبات در خلق قافیه تحت عنوانهایی چون ترکیبات ونددار، ترکیبات شبهونددار، صفات فاعلی مرکب مرخّم، ترکیبات وصفی، ترکیبات مصدری و کلمات پیوندی بررسی و تحلیل شدهاند» (نک. گلیزاده و همکاران، 1397: 190). ترکیبات ونددار مانند: خوارمند؛ ترکیبات شبهوند دار: قیامتنامه، صفت فاعلی مرکب مرخم: حیلتپرست، غلطانداز، روشناس، ترکیبات وصفی مانند دوزخگلو، ترکیبهای مصدری مانند: سرعتانگیزی و حیلتپزی و حیلتسازی؛ کلمات پیوندی که از تکرار اسم، ضمیر، صفت، ستاک حال یا گذشتۀ یک فعل همراه با جزء افزوده ساخته میشوند؛ مانند مو به مو، سو به سو و... (همان: 201).
بلوری (1396: 40- 39) در مقالۀ «نظری به ترکیبات نو و معانی برخی واژگان در غزلیات شمس»، علاوهبر مبحث ترکیبات نو، موضوع را ازنظر بداعت در تشبیه و کنایه و دیگر آرایههای بلاغی نیز نگریسته است. نویسنده باور دارد مولانا تلاش کرده است مخاطب چندان متوجه هنجارشکنی دستوری نشود؛ اما در حوزۀ بلاغی تلاش او بر این بوده است که توجه مخاطب را جلب کند. این نتیجه البته با روش نویسنده قابل استحصال نبوده، اما درمجموع موضوع مقاله و مواد یافتهشده قابل تأمل و نوآورانه بوده است.
باوجود این تحقیقات، پژوهش حاضر دارای نوآوری است و ساختار واژگان مرکب و ترکیباتی را نشان داده است که تا پیش از این در دیگر تحقیقات بدانها پرداخته نشده است.
اهمیت ترکیب در زبان فارسی از زاویۀ دستور و بلاغت
ترکیبسازی شاید مهمترین بستر خلاقیت مولانا در حوزۀ زبان و واژگان باشد و میتواند زمینۀ تحقیقات وسیعتری باشد. این خلاقیت هم ریشه در نیاز او به واژگان جدید و متفاوت دارد، هم متأثر از اعتقاد او به محدودیت زبان و سعی دایم برای توسعۀ واژگان و ترکیبات است و نیز ریشه در شناختی مؤثر از بستر زبان فارسی دارد که ترکیبسازی یکی از مهمترین وجوه نوسازی زبانی آن به شمار میرود. «ترکیب پربسامدترین روش واژهسازی در زبان فارسی است؛ چنانکه در بیش از 70درصد از واژههای مصوّب فرهنگستان از این یا آن فرایند ترکیبی استفاده شده است» (طباطبایی، 1386: 186). درواقع سادهترین و اقتصادیترین روش ساخت کلمه نیز ترکیب است (ساپیر، 1376: 98) و دامنۀ گستردهای دارد؛ «در فارسی میتوان از ترکیب برای همه مقولههای واژگانی سود جست: اسم مرکب (دندانپزشک)، صفت مرکب (خوشرو)، قید مرکب (پایکوبان)، فعل مرکب (کار کردن)، حرف اضافۀ مرکب (دربارۀ) و حرف ربط مرکب (تا اینکه) (طباطبایی، 1386: 188). در تعریفی کلیتر میتوان گفت وجود ساخت برای پدیدآوردن بسیاری از کلمات ضروری است. «منظور از ساخت در اینجا وجود دو یا چند واحد است که براساس طرح و الگویی معین کنار یکدیگر روی محور همنشینی قرار گرفتهاند و مجموعه یک کلمه یا واژه را میسازند» (سامعی، 1395: 21). رایجترین ترکیبات در زبان فارسی به دو نوع اضافی و وصفی تقسیم میشوند. ساختار ترکیبهای اضافی چنین است: اسم + -ِ + اسم، ساختار ترکیب وصفی نیز چنین است: اسم + -ِ + صفت. ترکیبهای اضافی و وصفی و بهطورکلی کلماتی که بهنوعی با هم وابستهاند، در دستورهای جدید گروه نامیده میشود. «گروه اسمی فارسی از یک کلمه یا بیشتر ساخته شده است و در ساختمان واحد بالاتر؛ یعنی بند، جایگاه مسندالیه، متمم و گاهی نیز جایگاه ادات را اشغال میکند» (باطنی، 1382: 137).
خصیصۀ ترکیب در زبان فارسی غالباً بهدلیل نیاز به واژگان جدید مورد توجه است؛ اما در مباحث زیباییشناسی و بلاغت نیز میتوان به ترکیب توجه کرد و درواقع این دو بستر متفاوت به یکدیگر کمک میکنند و مکمل یکدیگرند؛ یعنی از نظر دستوری، قواعد زبان به شاعر امکان میدهد تا ترکیبات نوی را بسازد و از سوی دیگر با نوآوری، قاعدهشکنی میکند و قاعدههایی در زبان میآفریند و دامنۀ قابلیت زبان را میگستراند. اینکه چه واژگانی در کنار هم قرار گیرد، مهم است و تغییراتی که شاعران و نویسندگان در محور جانشینی و همنشینی انجام میدهند، موجب نوآوری و تشخص سبک میشود و شناخت آن به دانش دستور و بلاغت (آشناییزدایی و هنجارگریزی) منوط است.
مولانا در زمینۀ ساخت واژگان جدید به روشهای گوناگونی عمل کرده است و چنانکه گفته شد، در زمینههایی مانند سازههای فعلی نو، ترکیبات اشتقاقی و... توجه پژوهشگران را جلب کرده است و اغلب این نوآوریها در همان قاعدۀ آشناییزدایی ریشه دارد. در این تحقیق نیز برخی از واژهها و ترکیبات مثنوی و غزلیات شمس بحث میشود که براساس قواعد واژگان مرکب و نیز ترکیبات وصفی و اضافی ساخته شده است و چگونگی ساخت آنها بررسی خواهد شد.
واژگان مرکب
در این بخش برخی از واژگان مرکبی که برساختۀ مولاناست همراه با بیان چگونگی ساختار دستوری آنها بررسی شده است.
واژۀ مرکب و فلسفی- عرفانی «چونیبخش»
«چونیبخش» ترکیب غریبی است و یقیناً کسی جز مولانا آن را به کار نبرده است. ساختار این ترکیب چنین است: چون + ی + بخش. چونی در اینجا بهمعنی دلیل است؛ بنابراین یای پیوسته به واژۀ «چون»، دارای معنای مصدری است؛ یعنی مولانا از حرف مصدر و بن مضارع «بخش»، مجموعاً یک صفت مرکب بهمعنی «فرادلیل» و موجودی که خود آفرینندۀ دلیل است، ساخته است.
|
گشت چونیبخش اندر لامکان |
|
گرد خوانش جمله چونها چون سگان |
واژۀ مرکب «امیدلیس»
صفت مرکب «اومیدلیس» نیز آفریدۀ ذهن خلاق مولاناست:
|
گفت او را و دوصد اومیدلیس |
|
تو به من بگذار و این بر من نویس |
برای پرداختن به این واژه نخست باید معنای بیت را دانست. «وزیر گفت: او و دویست تنِ امیدوار دیگر را به من واگذار کن و کار او را به من واگذار» (گولپینارلی، 1396: ج2: 578). دربارۀ معنی کلمۀ اومیدلیس چنین نوشتهاند: «امیدوار. کسى که در امید به سر مىبرد» (شهیدی، 1386، ج5: 184). «امیدلیس یعنی کسی که امید دارد، ولی حق ندارد» (استعلامی، 1379، ج4: 263). هر سه شارح اومیدلیس را امیدوار معنی کردهاند، اما توضیح ندادهاند که چرا این ترکیب چنین معنایی دارد. این ترکیب گویی بر بدیهه به ذهن مولانا خطور کرده و در جاهای دیگر به کار نرفته است. اگر اومیدلیس چیزی شبیه کاسهلیس باشد، در آن صورت معنی اومیدوار صحیح است. یعنی کسی که به امید سخت دلبسته است. با بن مضارع لیس کلمات دیگری نیز ساخته است:
|
رو به پیش کاسهلیس ای دیگلیس |
|
توش خداوند و ولینعمت نویس! |
بنابراین ساختار ترکیب چنین است: امید (اسم)+ لیس (بن مضارع از مصدر لیسیدن) = صفت مرکب؛ اما بهلحاظ زبانی همنشینی این دو واژه در زبان شاعرانه و با هنجارگریزی ممکن شده است؛ زیرا لیس اغلب با کلمات ملموس و ذات به کار رفته است؛ مانند کاسهلیس، بشقابلیس، سفرهلیس، پایلیس، پاچهلیس (که مورد آخر را نگارنده به کار برده است) و ... اما ترکیبی مانند اومیدلیس به مهرلیس، غملیس و... شبیه است که در زبان متداول کاربردی ندارد و مولانا به کار برده است.
واژگان مرکب مردهعقل و شهوتزنده
کلمات مرکب «مردهعقل» و «شهوتزنده» ازنظر دستوری صفت مرکب و دارای اجزایی هستند: صفت + اسم/ اسم+ صفت. این کلمات براساس قاعدۀ ساخته شدهاند؛ اما از تقابل بهره گرفته شده و دو ترکیب متقابل ساخته شده که یکی از شیوههای مولانا در نوسازی یا تبیین مفاهیم است. دیگر اینکه محور همنشینی در این ترکیبات ناآشنا شده است. قاعدتاً باید گفته میشد: «مردهعقل» و «زندهنفس» که با جایگزینی شهوت بهجای نفس این جابهجایی هنجارگریز به کار گرفته شده و تأثیر کلام را افزایش داده است.
|
بود شاهى و او را بندهاى |
|
مردهعقلى بود و شهوتزندهاى |
واژۀ مرکب «دلسوز»
«دلسوز» در زبان رایج صفت مرکب (فاعلی: دلسوزنده) و بهمعنی کسی است که برای دیگران دل میسوزاند و مهربان است؛ اما مولانا این واژه را بهمعنی دلسوخته به کار برده است. درواقع مولانا این واژه را از بافت صفت فاعلی به بافت مفعولی برده و این معنی جدید، آن را نو و غریب کرده است.
|
کفک تصدیقش به گرد پوز او |
|
شد گواه مستى و دلسوز او
|
واژۀ مرکب «گندمآب»
«گندمآب» نیز ترکیبی غریبی است؛ خصوصاً که با واژۀ جذوب و بهصورت «جذوب گندمآب» به کار رفته است. منظور مولانا گندم و آب بوده است که با حذف حرف واو و شاید بهضرورت وزن بهصورت گندمآب در آمده است و ترکیب جدیدی ساخته شده و البته خوشایند واقع شده است.
|
جان هامان جاذب قبطی شده |
|
جان موسی طالب سبطی شده |
واژۀ مرکب عرفانی و متناقضنمای «فناجا»
فنا عبارت از جهان لامکان و لازمان است؛ اما در این ترکیب با واژۀ جا، ترکیب جدیدی ساخته است. جای فنا که بهصورت مقلوب به «فناجا» تبدیل شده است. همنشینی واژگان متناقض در غرابت این ترکیب مؤثر واقع شده است؛ اما ازنظر قواعد زبان ترکیب درستی است. میتوان با فنا ترکیبات فناسرا، فناکده و فنایستان را هم ساخت؛ اما «فناجا» ترکیب خاصی است که شاید بدیهه به ذهن مولانا خطور کرده است.
|
این فناجا چون جهانِ بود نیست |
|
بازگشت عاریت بس سود نیست |
واژۀ مرکب استیز فعل
|
توتیای کبریای تیزفعل |
|
داروی ظلمتکش استیزفعل |
استیز و ستیز اسم مصدر و از مصدر ستیزیدن است (صالحی، 1371: 212) که ازنظر معنی، استیزفعل را در کنار و معادل ظلمتکُش (ستیزنده با ...) به کار برده است، اما استیزفعل قاعدتاً باید بهمعنی ستیزنده باشد؛ کسی که فعل ستیز و مبارزه را در پیش گرفته است. در شرح مصراع دوم آمده است: «ای حسامالدین، توتیای تو باعظمت است و خیلی زود اثر میبخشد و تاریکی قلوب حقستیزان را میزداید» (زمانی، 1392:ج2/ 297)؛ یعنی استیزفعل را «زداینده» معنی کرده و در توضیح تکمیلی گفته است: «تا ظلمت دل را از میان نبرد، آرام و قرار نمیگیرد» (همان). توضیح تکمیلی با معنی بیت تناسب بیشتری دارد؛ اما ستیزیدن با ستردن –که احتمالاً در ذهن شارح بهاشتباه تداعی شده- تفاوت دارد و شارح در توضیح اول، معنی ستردن را در نظر گرفته که نادرست است. ستیزنده با ظلمتِ دل، مناسب و صحیح است. استیزفعل بهمعنای ستیزنده است و ساختار غریبی دارد؛ زیرا استیز با واژۀ فعل در زبان معمول به کار نرفته است.
سه واژۀ مرکبِ «آباندیش»، «سقرپروردگان»، «لاشهباز»
این سه ترکیب دارای یک وجه مشترک است و در هر سه، همنشینی واژگان باعث غریبسازی شده است. در ترکیب نخست، صفت «آباندیش» بهجای صفت خالی و با بار تشخیص و انسانانگاری به کار رفته است. دربارۀ معنی این ترکیب آمده است: «آنکه همیشه پندارش متوجه آب است» (گوهرین، 1381، ج1: 5)؛ اما نکته این است که این صفت نه برای انسان بلکه برای مشک به کار برده شده و در آن هم مبالغه، هم جاندارپنداری، نهفته است و مهمتر اینکه هنر مولانا در این است که بهجای واژۀ معمولیِ خالی، از واژۀ آباندیش استفاده کرده است. بنابراین هم ترکیب آباندیش غریب است، هم ترکیب مشکِ آباندیش.
|
جو فروبَر مشک آباندیش را |
|
تا گران بینی تو مشک خویش را |
«سقرپروردگان» بهمعنی دوزخیان است؛ کسانی که مایۀ پرورش آنها دوزخ است (فروزانفر، 1382: 1085). این واژه از دو جزء اصلی سقر و پرورده و علامت جمع تشکیل شده است و این دو جزء اصلی قاعدتاً نباید کنار هم باشند؛ زیرا کسی در دوزخ پرورش نمییابد و غرابت واژه در همین معنایی است که مولانا از این واژه صادر کرده است.
|
از بهشت آورد یزدان بندگان |
|
تا نمایدشان سقرپروردگان |
ترکیب لاشه و باز نیز برساختۀ مولاناست.
|
وان دگر عور و برهنۀ لاشهباز |
|
لیک دامنهاى جامۀ او دراز |
واژۀ مرکب «سلیمانیکن»
واژۀ «سلیمانی» را مشابه کلمۀ شاهی (شاهبودن) و فرمانروایی به کار برده است. درواقع مولانا لفظ سلیمان را از حالت اسم خاص به اسم عام تبدیل کرده است؛ مانند خسرو که اسم خاص بوده، سپس بهمعنی عام و معادل شاه به کار رفته است، سپس از آن عبارت سلیمانیکن، معادل پادشاه (فرمانروا، صفت فاعلی مرکب) ساخته است.
|
پس سلیمانى کند بر تو مدام |
|
دیو با خاتم حذر کن والسلام |
مصدرهای مرکب ناموسیکردن/ طاووسیکردن
ناموسیکردن و طاووسیکردن البته مصدر هستند و با دیگر کلمات پیشین متفاوت، اما این مصدر نیز برساختۀ خود مولانا و مشابه واژۀ سلیمانیکن است؛ بهمعنی ادعای ناموسکردن و ادعای طاووسیکردن است. بنابراین در اینجا ترکیب چنین است: اسم + یای مصدری = اسم مصدر . این اسم مصدرها مبتنی بر سبک مولاناست.
|
های ای فرعون ناموسی مکن |
|
تو شغالی هیچ طاووسی مکن |
در جدول زیر واژگان نوساختۀ مولانا و زیرساخت نحوی و بلاغی را میتوان دید.
|
واژگان مرکب هنجارگریز |
معادلهای رایج و معمول |
تحلیل دستوری -بلاغی |
|
چونیبخش
|
صفت خدا (فرادلیل) |
ساخت مصدر از حرف/ تولید صفت جدید از جمع مصدر نوساخته و خودساخته |
|
اومیدلیس
|
امیدوار |
جابهجایی واژه انتزاعی(امید) با واژۀ ذات؛ مثلاً کاسه، دیگ و ... |
|
مردهعقل و شهوتزنده |
نادان / هوسباز |
جابهجایی واژۀ نفس با شهوت/ تقابل معنایی |
|
دلسوز |
عاشق/ دلسوخته |
کاربرد صفت فاعلی(دلسوز قاعدتاً باید بهمعنای دلسوزنده باشد؛ اما بهمعنی دلسوخته به کار رفته) بهجای مصدر |
|
گندمآب
|
گندوم و آب |
حذف واو و ساکن ساختن حرف میم و ساختن یک واژۀ مرکب جدید |
|
فناجا
|
---------- |
تازگی در همنشینی واژگانی / ترکیب متناقضنما |
|
آخربین و آخوربین
|
آیندهنگر/ کوتهبین |
تازگی در همنشینی واژگانی در واژۀ آخوربین/ واژهسازی بر اساس تقابل واژگانی میان آخربین و آخوربین و تأثیر نمادسازی مولانا بر معانی کلمات در مثنوی؛ آخور در اینجا نماد جهان مادی شده و این خود معنایی جدید است. |
|
استیزفعل
|
ستیزنده/ مبارزهخو |
تازگی در همنشینی واژگانی |
|
سقرپرورد |
دوزخیان |
تازگی در همنشینی واژگانی |
|
لاشه باز |
نفسپرست/ مادیگرا |
تازگی در همنشینی واژگانی |
|
آباندیش |
---------- |
تازگی در همنشینی واژگانی |
|
سلیمانىکن
|
پادشاهی/ شاهی |
ساخت مصدر با معنای عام از اسم خاص |
|
ناموسی / طاووسی |
ناموسداری/ ادعای طاووسی |
ساخت اسم مصدر ناآشنا و جدید از اسمهایی که از آنها مصدر ساخته نشده است. |
برخی از دیگر صفات مرکب کمکاربرد – و اغلب تککاربرد - که مولانا ساخته و مختص سبک اوست و بعید است بتوان در دیگر آثار ادبی برای آن نمونهای آورد 1، از این قرار است:
جانآرام (همان: د3/ 1350)، پشیمانخور (همان: د4/ 1340)، ظلمتکُش، تکلیفکَش (همان: د4/ 693)، خانهکنده، گردونرانده (همان: د 3/ 1477)، عقلبَر (همان: د4/ 1608)، خونابهریز (همان: د3/ 3860)، اصطرلابریز (همان: د5/ 1901)، سخنآر (همان: د3/ 2538 )، بحردست (همان: د4/ 1159)، آتشدل (همان: د3/ 3734)، واهیادب (همان: د6/ 4773)، واهىطناب (همان: د4/ 1647) و خدمتسرا (همان: د2/ 2834).
واژههای مرکب پرتکرار
برخی از واژههای مرکب- اغلب ازنوع صفت مرکباند- ازطریق ترکیب یک جزء متغیر (صفت) و یک جزء ثابت (اسم) تشکیل میشوند. این ترکیبات بسیار توسعهپذیر و متنوع هستند؛ یعنی میتوان براساس ساختار آنها واژگان متعددی با بار معنایی متفاوت پدید آورد. این نوع واژگان ساخت سادهای دارند و شاید هریک از اهالی زبان بتوانند در آن قالب واژهسازی کنند، اما گفتمان عرفانی - اعتقادی مولانا سبب شده که او واژگان را خاصی بیافریند که بدان نیاز داشته است. در این بخش برخی از نمونههای این ساخت به اختصار بررسی میشود؛ اما برای رعایت اختصار، ابیات مولانا بهصورت انتخابی آورده شده است.
واژۀ متغیر (صفت) + واژۀ ثابت (کیش) = صفت مرکب
اندیشهکیش (همان: د4/ 765)، تسلیمکیش(همان: د4/ 873)، عشقکیش (همان: د 6/ 1983)، رنجکیش (همان: د6/ 2276)، رحمکیش (همان: د2/ 2849)، خوبکیش (همان: د2/ 1275)، خوشکیش (همان: 355)، زشتکیش (همان: د4/ 2444)، محبوبکیش (همان: د3/ 3409)، مکرکیش (همان: د6/ 2818)، لافکیش (همان: د6/ 2060) و ناموسکیش (همان: د1/ 2315).
|
میکنم لاحول نه از گفت خویش |
|
بلکه از وسواس آن اندیشهکیش |
|
دید از دورش که آن تسلیمکیش |
|
تلخش آمد فرقت آن تخت خویش |
|
روی در روی خود آر ای عشقکیش |
|
نیست ای مفتون تو را جز خویش خویش |
|
صورت درویش و نقش گنج کو |
|
رنجکیشاند این گروه از رنج گو |
واژۀ متغیر(اسم) + واژۀ ثابت (صفت مفعولی زاده) = صفت مرکب
در این باره، واژۀ «نرزاده» (غزلیات، 1377: 603) قابل تأمل و واژهای متناقضنما نیز هست؛ زیرا واژۀ «نر» قابل زایش نیست. «ماهیزاده» (همان: د6/ 2028 ) واژۀ سادهای است؛ اما ترکیب ماهی و زاده معمول نیست؛ همچنانکه ترکیب اسبزاده یا استرزاده یا شترزاده نیز در زبان رایج نیست و مولانا «ماهیزاده» را برای بیان اصالتی دریایی –دریا در معنی عالم فنا که مطابق اندیشههای عرفانی انسان از آنجا بوده- به کار برده است.
|
رو به دریایی که ماهیزادهای |
|
همچو خس در ریش چون افتادهای |
|
با ملیحازاده الرحمن احساناً جدید |
|
یا منیرازاده نور علی نور مزید |
واژۀ متغیر(اسم، پیشوند، صفت) + واژۀ ثابت (اسم در اینجا دل+ ان جمع)= صفت جمع
سگدلان (د2/ 405)، بیدلانمان (د4/ 2735)، تشنهدلان (غزلیات، 358)، آهندلان (غزلیات، 392)، اُشتردلان (غزلیات، 598)، شیشهدلان (غزلیات، 598)، خفتهدلان (غزلیات، 2264)، پروانهدلان (غزلیات، 792)، مردهدلان (غزلیات، 227)، تیرهدلان (غزلیات، 863)، رستمدلان (غزلیات، 453)، لرزاندلان (غزلیات، 506).
|
صوفیان طبلهخوار لقمهجو |
|
سگدلان و همچو گربه رویشوی |
|
من صف رستمدلان جستم بدیدم شاه را |
|
ترک آن کردم چو بی صف صفدری را یافتم |
|
در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او |
|
از حیلۀ بسیار او این ذرهها لرزاندلان |
واژۀ متغیر(اسم، صفت) + واژۀ ثابت (بن مضارع از مصدر پروردن+ یای مصدری) = مصدر
با این ساختار سه ترکیب «پیادهپروری»، «عشقپروری» و «جهنمپروری» قابل تأمل است:
|
عنان درکش پیادهپروری کن |
|
که خورشیدی و عالم بیتو تاری |
|
اینهمه آب و روغن است آن چه در این دل من است |
|
آه چه جای گفتن است آه ز عشقپروری |
|
گر نباشد جاه فرعون و سری |
|
از کجا یابد جهنمپروری |
واژۀ متغیر (اسم) + واژۀ ثابت (خو؛ اسم) = صفت مرکب
با این ساختار واژگان زیر قابل تأمل است:
صبرخو (همان: د3/ 1850)، موشخو (همان: د3/ 3003)، دوزخخو (همان: د2/ 2559)، خارخو (همان: د4: 1028)، شمشیرخو (همان: د2/ 352 )، مغلوبخو(همان: د1/ 758)، قندخو(همان: د3/ 3141)، اسرافیلخو(همان: د3/ 3605)، پروانهخو (همان: د3/ 4365).
|
پس زره سازید و درپوشید او |
|
پیش لقمان کریم صبرخو |
|
گربه باشد شحنۀ هر موشخو |
|
موش که بود تا ز شیران ترسد او؟ |
|
تا کسى در چاردانگ عیش تو |
|
گم شود زین گلرخان خارخو2 |
|
نوح چون شمشیر درخواهید ازو |
|
موج طوفان گشت از او شمشیرخو |
|
خشم مریخی نباشد خشم او |
|
منقلب رو غالب مغلوبخو |
واژۀ متغیر (اسم) + واژۀ ثابت (انگیز؛ بن مضارع) = صفت مرکب
برخی از واژگانی که مولانا با این روش ساخته از این قرار است:
ظفرانگیز (همان: د1/ 3989)، رقصانگیز (مولوی، 1377: 796)، جانانگیز (همان: 510)، حیاتانگیز (همان: 24)، شادیانگیز (همان: 436 )، روحانگیز (مولوی، 1373: د 6/ 3115 )، گمانانگیز (همان: د 1/ 546 )، عشقانگیز (مولوی، 1377: 973)، بادانگیز (مولوی، 1373: د4/ 1421).
|
آن گمانانگیز را سازد یقین |
|
مِهرها رویاند از اسباب کین |
|
ز فرّ جان عشقانگیز شاهی |
|
نهد بر اطلس بختش طرازی |
|
زیرکى چون کبر و باد انگیز تست
|
|
ابلهى شو تا بماند دل درست |
واژۀ متغیر (اسم) + واژۀ ثابت (افکن؛ بن مضارع یا اسم + افکن) = صفت مرکب
با این شیوه سه ترکیب «کسادافکن»، «موسیافکن» و «خوابافکن» قابل تأمل است:
|
خیز بلقیسا که بازاری است تیز |
|
زین خسیسان کسادافکن گریز |
|
چون شراب موسیافکن زان خَضِرکف در رسد |
|
صد چو جان من درآید چون کمر اندر میان |
|
بیا تا روز بر روزن بگردیم ای حریف من |
|
ازیرا مرد خوابافکن درآمد شب به کرّاری |
واژۀ متغیر (صفت / اسم) + واژۀ ثابت (رو؛ بن مضارع + بن مضارع) = صفت مرکب
«زودتررو» و «عشقآمیزرو» دو صفت یگانهاند که مولانا ساخته و در سایر آثار به کار نرفته است. «زوتررو از قوس و قزح» و «جان عشقآمیزرو» شکل گستردهتر این صفات است که خود مطالعۀ دیگر میطلبد؛ زیرا هریک از آنها ترکیباتی بلند با ساختار متفاوتی هستند:
|
نه مهم بار است و سه ماهم فرح |
|
نعمتم زوتررو از قوس قزح |
|
از سر کُه سیلهای تیزرو |
|
وز تن ما جان عشقآمیزرو |
واژۀ متغیر (اسم/ صفت) + جزء ثابت (بن مضارع) = صفت مرکب
این ساختار نیز ساختار سادهای است، اما مولانا واژگانی را به هم درآمیخته که پیشینه نداشته است؛ مانند دینآمیز و...؛ چیزی که بر غرابت این ترکیبات میافزاید واژگانی است که قبل از آنها آمده و آنها را به ترکیباتی جدید تبدیل کرده است.
|
پیش آر شراب رنگآمیز |
|
ای ساقی خوبِ خوب سیما |
|
برو به بادۀ مخدوم شمس دینآمیز! |
|
که نیست بادۀ تبریز را خمارخمار |
|
رَست رُخم از عبس کاسه ز ننگ عدس |
|
آخر کاری بکرد اشک غمآمیز من |
|
وانمایم راز رستاخیز را |
|
نقد را و نقد قلبآمیز را |
|
گه نگون اندر میان آبریز |
|
گه غریق سیل خونآمیزِ تیز |
|
در سرا چون سایهآمیز است نور |
|
نور خواهی زین سرا، بر بام آی! |
ترکیبهای وصفی و اضافی
از مهمترین شیوههای مولانا در خلق ساحتهای جدید در عرصۀ زبان استفاده از قاعدۀ ترکیبات وصفی و اضافی است. این شیوه در عین سادگی همان امکان واژگان مرکب را در اختیار گویندۀ زبان و بهویژه در اختیار شاعر قرار میدهد. با این شیوه میتوان از قبل ساخت هر ترکیب، دو جهان متفاوت را به هم پیوند زد.
ساخت صفت از اسم و اثر ساختار تقابلی در ترکیب و واژهسازی
از دیدگاه مولانا میان برخی از امور تقابلهای بنیادی وجود دارد؛ مانند تقابل صورت و معنا، عقل و نفس و...؛ یک مثال مرتبط در این زمینه دو ترکیب متقابل «حسِّ خفاش» و «حسِ دُرپاش» است. علائق موسیقایی مولوی باعث شده است که میان دو ترکیب «حس خفاش» و «حس درپاش» به لحاظ لفظی موسیقی و ازنظر معنایی تقابل ایجاد شود. بهلحاظ دستوری، میان یک اسم (خفّاش) و یک صفت (درپاش) این تقابل ایجاد شده است؛ منظور مولانا از حس خفاشگونه، سایهدوست و نورگریز و این جهان پسند است. بنابراین خفاش از حالت اسم خارج شده و جایگزین یک صفت چندمعنا شده است.
|
حسّ خفاشت سوى مغرب دوان |
|
حسّ دُرپاشت سوى مشرق روان |
در مثالی دیگر «حیوان وحشی» در تقابل با «حیوان انسی» قرار گرفته که ترکیب اضافی حیوان انسی غریب و هنجارگریز است.
|
جمله حیوانات وحشى ز آدمى |
|
باشد از حیوان انسى در کمى |
ترکیب وصفی حسهایِ تنی
ترکیب حسهای تنی نیز براساس تفکر تقابلی ساخته شده است. ترکیبات و واژگان مبتنیبر تقابلهای فلسفی، دینی و ... میتواند موضوع تحقیقی مجزا نیز باشد. حس امری تنی است و حواس پنجگانه همگی مرتبط با تن است، اما در جهان واژهسازی مولانا، حس میتواند تنی و روحی باشد و این در جهان تقابلی او امکانپذیر شده است.
|
همچنان که وقت خفتن ایمنى |
|
از فوات جمله حسهاىِ تنى |
ترکیب وصفی ترجمۀ پهناور
«ترجمۀ پهناور» در مثنوی ترکیب غریبی است. برای بیان چگونگی ترجمه، قاعدتاً نمیتوان صفت پهناور را به کار برد؛ ترکیبهای ترجمۀ دقیق، ترجمۀ درست، ترجمۀ نادرست، ترجمۀ ناآگاهانه و... براساس منطق زبان قابل ساخت است؛ اما استفاده از واژهای که بر حجم و ابعاد دلالت دارد، این ترکیب را غریب و در عین حال زیبا ساخته است.
|
این سخن را ترجمۀ پهناورى |
|
گفته آید در مقام دیگرى |
ترکیبات وصفی «حیاتستان بیچون» و «چونیبخش»
همچنین است ترکیبات «حیاتستان بیچون» و «چونیبخش». حیات واژۀ معنی – در برابر ذات- است و بهطور معمول با وند مکانسازِ «ستان» به کار نمیرود. مولانا با ستان کلمات نوآورانۀ دیگری نیز ساخته است. 3 واژۀ چونیبخش قاعدتاً باید در بخش واژگان مرکب میآمد، اما بهلحاظ هنجارگریزی در ارتباط با ترکیب وصفی حیاتستان بیچون قابل تأمل است.
|
چون بود آن چون که از چونی رهید |
|
در حیاتستان بیچونی رسید |
ترکیب وصفی «شیرِ صیدآوردهای»
ترکیب «شیر صیدآورده» بنابر قاعدۀ زبان فارسی ساخته شده: اسم(شیر) + صفت (صیدآورده) اما این ترکیب در سایر آثار به کار نرفته است. بااینحال افزودن یای نکره این ترکیب را غریبتر ساخته است.
|
چون بخوانى آن فسون بر مردهاى |
|
بر جهد چون شیر صیدآوردهاى |
ترکیب وصفی «هستی بالاشکن»
بدیههبنیاد بودن سرایش مثنوی عنصر مهمی به شمار میآید و در جایجای منظومه میتوان آثار این بدیههسرایی را دید. 4 مولانا بهصورت ناگهانی و براثر سیر ابیات و حکایات، بسیاری از ترکیبات را ساخته است. یکی از ترکیباتی که در ابیات زیر تأثیر بدیهه بودن را در ساخت واژۀ مرکب نشان میدهد، «هستی بالاشکن» است که هم بر بدیهه ساخته شده و هم نوآورانه است:
|
صد عزیمت میکنی بهر سفر |
|
میکشاند مر ترا جای دگر |
|
زان بگرداند به هرسو آن لگام |
|
تا خبر یابد ز فارس اسپ خام |
|
اسپ زیرکسار زان نیکو پی است |
|
کو همیداند که فارس بر وی است |
|
او دلت را بر دو صد سودا ببست |
|
بیمرادت کرد پس دل را شکست |
|
چون شکست او بال آن راى نخست |
|
چون نشد هستىِ بالاشکن دُرست |
معنی بیت آخر چنین است: «تصمیم و تدبیر تو مثل طنابی بود که قضای الهی آن را گسست و پاره کرد، پس چهطور بر تو ثابت نشد که فرمانروایی با اوست؟» (مولوی، 1379: ج3: 443). بنابراین هستیِ بالاشکن کنایه از خداوند است و بهتناسب فضای داستان این ترکیب ساخته شده است.
ترکیب اضافی «بالاییات» (بالایی تو)
در شاهد مثالی سرنگون و بالایی را بهصورت مقابلهای در یک مصراع آورده است، اما بهلحاظ زبانی، بالایی در اینجا بهمعنی مدعی بالابودن و ادعای بلندمرتبگی است و بهلحاظ دستوری حذف مضاف صورت گرفته است؛ یعنی ترکیب چنین بوده: ادعای (مضاف) + بالایی (مضاف الیه) که مضاف از آن حذف شده و این حذف در زیباشدن نیز مؤثر واقع شده است. حرف «ی» در واژۀ بالایی امروزه بهمعنی نسبت به کار میرود؛ مثلاً در ترکیب «طبقۀ بالایی» یا «خیایان بالایی». اما در این بیت، مولانا حرف «ی» را بهصورت مصدری به کار برده است؛ بالایی: بالا بودن/ ادعای بالابودن.
|
زشتیات پیدا شد و رسواییات |
|
سرنگون افتادی از بالاییات |
ترکیب اضافی «دیگِ دولتبا»
ترکیب «دیگ دولتبا» تقریباً معادل دیگ خوشبختی است و مبنایی تشبیهی دارد. واژۀ «با» به معنی آش است. دیگ دولتبا ترکیبی جدید بوده و مولانا آن را ساخته و در اثر دیگری به کار نرفته است.
|
بشنو اکنون این دهل چون بانگ زد |
|
دیگ دولتبا چگونه مىپزد |
ترکیب اضافی «ربِّ مال»
در ترکیب «ربّ مال» واژۀ ربّ در معنی صاحب به کار رفته است؛ بدین معنا که مولانا بافت کاربردی کلمه را تغییر داده و از بافت دینی آن را به بافت حقوقی آورده است.
|
چون کنار کودکى پر از سفال |
|
کاو بر آن لرزان بود چون ربّ مال |
برخی از دیگر ترکیبات اضافی منحصر و تککاربرد از این قرار است:
«دلالان بازار ضمیر»
|
هر دو دلالان بازار ضمیر |
|
رختها را مىستایند اى امیر |
|
آهوتگان مشکناف موش کى ترسد ز شیران مصاف |
|
بلکه آن آهوتگان مُشکناف |
«جریدۀ لا»
|
که ز اشک چشم او رویید نبت |
|
که چرا اندر جریدۀ لاست ثبت |
ترکیب «کفک تصدیق»
«کفک تصدیق» (همان: د3/ 2350 ) –که شاهد مثال آن ذیل عبارت دلسوز آورده شد- از ترکیبات نوی است که براساس روایت داستان ساخته است و یافتن معادل برای آن دشوار است. میتوان گفت معنای آن کفک نشانگر صداقت است. کف دهان شتر مدنظر بوده که گواهی بر برانگیختگیِ جفتجویی –در اینجا کنایه از عاشقی و دلسوختگی- است.
جدول 2: ترکیبات نوآورانه همراه با تحلیل دستوری و بلاغی
|
ترکیبات هنجارگریز |
معادلهای رایج و معمول |
تحلیل دستوری -بلاغی |
|
حس خفاش/ حس درپاش |
حس مادیگرا/ حس معنوی |
کاربرد اسم بهجای صفت؛ استفاده از تقابل معنایی و موازنۀ لفظی |
|
ترجمۀ پهناور |
ترجمۀ دقیق |
تازگی در همنشینی واژگانی |
|
بالاییات
|
جاهطلبی |
ساخت مصدر از اسم؛ اتصال ضمیر مخاطب به |
|
حیاتستان بیچونی
|
معادل رایج ندارد |
اتصال پسوند مکانساز به اسم معنی در واژۀ حیاتستان؛ اتصال پسوند مصدرساز به حرف |
|
دیگ دولتبا
|
ظرف خوشبختی؛ بستر سعادت |
تازگی در همنشینی واژگانی. دولت جایگزین ماش، ... شده است؛ اضافۀ تشبیهی |
|
ربِّ مال
|
صاحب مال |
تازگی در همنشینی واژگانی |
|
شیر صیدآورده |
شیر در حال صید |
استفاده از ساختار درست زبان در واژهسازی |
|
دلالان بازار ضمیر،
|
باطنیان/ درون بینان و.. |
تازگی در همنشینی واژگانی |
|
داروى ظلمتکش استیزفعل |
-------------- |
تازگی در همنشینی واژگانی |
|
جریدۀ لا |
-------------- |
تازگی در همنشینی واژگانی |
|
کفک تصدیق |
نشانۀ صداقت |
تازگی در همنشینی واژگانی |
ترکیبهای اضافی پربسامد
الگوی مشترک و مشابه در ترکیبهای اضافی و وصفی نیز دیده میشود؛ اگرچه در این باره نیز نوآوری مولانا مشهود است. نظر ما ابتدا به دو ترکیب «شهر جان» و «کوی لب» جلب شد، سپس براساس آن نمونههای دیگری نیز جستوجو شد. ساختار این ترکیبات چنین است: اسم/ مضاف (جزء ثابت) + اسم/ مضافالیه (جزء متغیر):
|
یک سخن از دوزخ آید سوی لب |
|
یک سخن از شهر جان در کوی لب |
علاوهبر ترکیب شهر جان، این ترکیبات نیز با واژۀ شهر – در جایگاه مضاف -ساخته شده است: شهر لامکان (مولوی، 1377: 11)، شهر بقا (همان: 12)، شهر دل (همان: 44)، شهر وصلت (همان: 46)، شهر حقایق(همان: 257) که برخی از شواهد شعری آن از این قرار است:
|
جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان |
|
نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا؟ |
|
گه جانب خوابش کشی گه سوی اسبابش کشی |
|
گه جانب شهر بقا گه جانب دشت فنا |
|
عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل |
|
عشق دایم میکند این غارت و تاراج را |
|
شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل |
|
چند داری در غریبی این دل آواره را |
|
دل از دیار خلایق بشد به شهر حقایق |
|
خدای داند کاین دل در آن دیار چه میشد |
دربارۀ کوی لب همچنین است و ترکیبات متعددی براساس مضاف کوی ساخته است. مسلّم است که امکان ساخت ترکیبات متعدد دیگری نیز وجود دارد، اما این شواهد را مولانا به کار برده است: کوی سینهها (مولوی، 1377: 130)، کوی وصل (همان: 131)، کوی الست (همان: 513)، کوی تحیر (همان: 182)، کوی رضا (همان: 186)، کوی خمار (همان: 232)، کوی تحیّر (همان: 182)، کوی رضا، کوی خستهدلان (همان: 494 )، کوی هستی (همان: 567).
|
چون بگذرد خیال تو در کوی سینهها |
|
پایبرهنه دل به در آید که جان کجاست |
|
بعد از چهارسال نشستیم دو به دو |
|
یکره به کوی وصل تو دوچارم آرزوست |
«براق عزّ» نیز مانند دو مثال پیشین است؛ اگرچه براق اسم خاص است، مولانا آن را در معنی اسب با بار معنوی موجود در آن که رنگی دینی– اساطیری دارد به کار برده است: براق عشق (همان: 71)، براقان عشق (همان: 134)، براق سعادت (همان: 489)، براق وصال (همان: 599)، براق رحلت (د5/ 5134)، براق معانی (همان: 688)، براق ناطقه (مولوی، 1373: د1/ 3608)، براق غصهها (همان: 969).
برشمردن این نوع ترکیبات نیاز به تحقیقی مجزا دارد و در فضای یک مقالۀ محدود نمیتوان بیش از این مثالی آورد؛ اما همین چند نمونه گویای امکان قدرتمند زبان فارسی در این زمینه و توانایی خاص مولانا در بهرهگیری از محور همنشینی و وضع ترکیبات جدید در زبان فارسی است.
نتیجه
یقیناً مهمترین نتیجهای که در طول این تحقیق به دست آمده این است که گزارۀ توانایی زبان فارسی در واژهسازی را تأیید میکند؛ اما این قابلیت در زبان کسی فعال میشود که بخواهد نیاز خود را به واژگان از خلال همین زبان مرتفع کند و سعی کند توان زایایی واژگانی زبان فارسی را از قوه به فعل آورد. مولانا براساس جهانبینی و مسلک تصوف و بهویژه به دلیل نیازی که به واژگان در تبیین مفاهیم عرفانی داشته، سعی کرده است از این قابلیت زبان فارسی بهخوبی بهره ببرد و از این دیدگاه میتوان او را سرآمد سایر شاعران دانست. مولانا به طرق مختلفی واژهسازی کرده است، یکی از آن شیوهها بهرهگیری از ویژگی ترکیبی زبان فارسی است که جای تفحص در آن همچنان باقی است و در این تحقیق تنها گوشهای از آن بیان شده است. براساس این ویژگی، هم از قابلیت دستوری و هم از قابلیت بلاغی استفاده شده است. یک خصیصۀ مشترک در میان اغلب نوآوریهای زبانی مولانا وجود دارد و آن جابهجایی در محور همنشینی کلمات است؛ یعنی او واژه را در جای و بافت جدیدی قرار میدهد و این عمل او به واژۀ تکراری و همیشگی، معنا و طرح جدیدی میبخشد. ازنظر دستوری، واژگان مولانا گاهی با دستکاریهای خلاف قاعده همراه است؛ مانند «ساخت اسم یا مصدر از حرف، کاربرد صفت فاعلی بهجای مفعولی، ساخت ترکیب ازطریق حذف حرف واو، ساخت مصدر با اسم خاص، ساخت صفت از اسم خاص، کاربرد پسوند مکانساز با اسم معنی، حذف مضاف و ساخت مصدر از صفت».
از دیدگاه بلاغی، روش اصلی و مهم مولانا قراردادن واژه در جایگاه ناآشنا و غریب است که بهشکل تغییر بافتِ کاربردی نیز قابل بیان و بررسی است. بااینحال اشکال نوآوری مولانا در حیطۀ زبان همچنان جای تفحص دارد و ساخت ترکیباتِ توصیفی چندجزئی، دیگر تحقیقی است که میتوان در ادامه این پژوهش و در جایگاهی دیگر بدان پرداخت.
یادداشتها