نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسنده
استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه دامغان
چکیده
کلیدواژهها
عنوان مقاله [English]
نویسنده [English]
Morphology is one of the important methods in structuralist criticism. In this method, researchers are studying the structure of the literary work. In contemporary Persian literature, this method has been used less in Poetry analysis. There are poems in the collection of contemporary Persian literature can be analyzed by this method. "Mosafer" (Traveler) is one of the poems.
Sohrab wrote this poem in 1966. "Mosafer" is a symbol of Sohrab. "Mosafer" is someone who does not stay in one place. He always moves like a river. He, like mystics in search of the truth, travels around the world. This poem is rooted in the cultural traditions of Iran. In this poem, topics such as life, death and love are seen. These issues also exist in Iranian mystical texts. In fact, Sohrab moves along the former mystical ideas.
Basically Sohrab in this poem is involved from the beginning with the concept of death. Death that engulfs not only human but also devours objects. Such poetry is almost unprecedented in Persian literature. And so this type of poetry is to be considered as new methods.
This poem has three parts: In the first part, the poet describes the time. And he then defines the location where the host is present. In the second part, passenger travel in the history of civilization. A journey that started long ago and is still ongoing. And the third part poem starts with these words: We must pass….
The language of this poetry is close to natural language. The appearance of this poem is simple but It is filled with cultural motifs. The theme of the poem is quite common but has led to philosophical issues.
This poem has a narrative structure and Simple plot. This poem by using stream of consciousness, is told. In literary criticism, stream of consciousness, also known as interior monologue, is a narrative mode or device that depicts the multitudinous thoughts and feelings which pass through the mind. Characters, dialogue, dramatic situations, and events are the components of the plot. These components make up the superstructure that have gathered around deep structure. The structure of poetry is separable into two parts: The first part of the poem, from beginning to end of paragraph seven. The second part of paragraph eight to thirty-four. The first part consists of a display position that is two scenes of dialogue. The second part consists of a long monologue and a display position.
In this study, the structure of the poem according to Propp's method is studied. Vladimir Propp, studied Russian fairy tales. In that study, he applied morphological method. Propp's method is very effective in discovering the structure of the tales. This poem has twenty functions (Khishkari). The first function is absence and the last one is wedding. Some functions in this poem, arranged by group. Thus, absence and departure and evil, are a group that are moving story. The sequence of functions on this narrative is different from the Prop pattern. Hero and villain in this poem, have an important role in advancing the narrative. Much of this poem dedicated to the dialogue between the Hero (Passenger) and Helpful (Host). Due to the move, the poem has a movement. So it must be said that this poem has a simple plot.
کلیدواژهها [English]
مقدمه
این مقاله به مطالعۀ شعر «مسافر» سهراب سپهری بر اساس نظریۀ ریختشناسی ولادیمیر پراپ[1] میپردازد. در این پژوهش، شعر «مسافر» به عنوان نمونهای از زیباترین اشعارِ رواییِ معاصر تحلیل ساختاری شده است. بدین منظور، ابتدا به شرح مبانی نظری و تئوریکِ روایتشناسی و ریختشناسی و کارکردهای پراپ در عرصۀ شکلشناسی میپردازیم و سپس تحلیل ساختار روایی شعر «مسافر» بر اساس مدل روایی پراپ ارائه خواهد شد.
نکتۀ مهم در مطالعۀ حاضر این است که هرچند نظریۀ پراپ نظریۀ اصلی در تحلیل ساختاری این شعر بوده است، این بدان معنی نیست که شعر «مسافر» الزاماً ساختاری مشابه با الگوی روایی پراپ در بررسی قصههای پریان روسی داشته باشد. بنابراین، در پژوهش حاضر سعی خواهد شد تا با توجه به نظریۀ پراپ، الگوی ریختشناختی شعر «مسافر» مستقلاً به دست آید و سپس شباهت و تفاوت ساختاریِ آن با ساختار ارائهشدۀ پراپ بررسی شود. آنچه پراپ در مطالعۀ ریختشناختی انجام داد مقایسۀ مضامین قصهها با یکدیگر بود. در این مقاله نیز پس از مطالعۀ مضامین این روایت، خویشکاریها، شخصیتها، حرکتها و نمودگار آن ارائه و تحلیل شده است.
این مطالعه از نظر روششناختی، مبتنی بر رویکرد استقرایی است و با توجه به نحوۀ گردآوری اطلاعات، پژوهش توصیفی به شمار میآید. دادههای اولیه در این تحقیق به روش کتابخانهای گردآوری شده است و ابزار جمعآوری اطلاعات، فیشها بودهاند.
مهمترین دلیل برای انتخاب این پژوهش، تازگیِ موضوع بوده است. البته تحلیل ریختشناختی در ادبیات فارسی موضوع تازهای نیست اما نکته در اینجاست که این نظریه تاکنون در تحلیل آثار کلاسیک فارسی به کار رفته و هیچ تحقیق جامعی از منظرِ ریختشناسی، شعر نو فارسی را موضوع کاوش قرار نداده است. نگارنده برای جبران این خلأ پژوهشی، و به منظور ارائۀ الگویی در تحلیل روایی و ساختاری شعر نو فارسی به این تحقیق پرداخته است.
اصلیترین سؤالِ مطرحشده در این مقاله این است که آیا شعر «مسافر» با توجه به نظریۀ ریختشناسیِ پراپ قابلتحلیل خواهد بود؟ پرسش دیگر این است که با توجه به الگوی ریختشناسی، این شعر دارای چه ساختار روایی و نمودگارِ ریختشناختی است؟
پیشینة پژوهش
در میان حجم انبوهی از مطالعات مربوط به ادبیات معاصر ایران، تحلیل ریختشناسانۀ شعر نو کمتر به چشم میخورد و پژوهشگران ادبیات نوین فارسی هیچگاه در این زمینه کوششی نکردهاند. صرفنظر از چند مقاله که به بررسی عنصر روایت در شعر نو فارسی پرداختهاند، تقریباً هیچ پژوهشی وجود ندارد که اختصاصاً با دیدگاه ریختشناختی شعرهای روایی معاصر (نیمایی و سپید) را مطالعه و بررسی کرده باشد.
برخی از پژوهشهایی که به بررسی روایت در شعر معاصر (با نگاهی غیرریختشناختی) پرداختهاند، عبارتاند از: مقالۀ جهانتیغ (1382) با عنوان «ساخت روایت در شعر نیما»، مقالۀ غلامحسینزاده و طاهری (1389) با عنوان «روایتشناسی نشانهها در افسانۀ نیما»، مقالۀ غلامحسینزاده (1390) با عنوان «بررسی انتقادی شعر حجم بر مبنای روایتشناسی اشعار یدالله رؤیایی»، مقالۀ شادرویمنش (1391) با عنوان «شگردهای روایت در شعرهای روایی مهدی اخوان ثالث» و چند مقالۀ دیگر. گرچه این مقالات به تحلیل ساختار روایت در شعرهای نیما، اخوان ثالث، یدالله رؤیایی و دیگران پرداختهاند، چارچوب نظری هیچیک از آنها بر اساس تئوری ریختشناسی نیست.
بحث و بررسی
1- ویژگیهای صوری (شکلی) و محتوایی شعر «مسافر»
در مجموعۀ هشت کتاب سپهری، شعرهای بسیاری با مضمون مسافر و سفر (چه آفاقی و چه انفسی) یافت میشود که برخی از آنها عبارتاند از: 1. غمی غمناک، 2. سفر، 3. برخورد، 4. پرچین راز، 5. سایبان آرامش ما ماییم، 6. تنها باد، 7. در گلستانه، 8. شب تنهایی خوب، 9. همراه، 10. شب همآهنگی، 11. صدای پای آب، 12. گل آینه، 13. تپش سایۀ دوست، 14. آوای گیاه، 15. نشانی، 16. پشت دریاها، 17. ندای آغاز، 18. تا گل هیچ، 19. روانه، 20. و شکستم و دویدم و فتادم، 21. هم سطر هم سپید، 22. نزدیک دورها، 23. پاداش، 24. مسافر.
شعر بلند «مسافر» را سپهری در سال 1345 سرود و نخستین بار در شمارۀ پنجم مجلّۀ آرش منتشر شد. «مسافر» به دلیل دشواری و آکنده بودن از تلمیحاتِ نوین، از منظومۀ «صدای پای آب» کمتر معروف شد، اما ارزش شعری و فرهنگی این شعر به مراتب بیشتر از «صدای پای آب» است. این منظومه بر مبنای همان آموزههای «صدای پای آب» سروده شده و لذا فهم آن در گرو فهم این شعر و فلسفۀ نگاه تازه است. شخصیت مسافر در این شعر، سمبلِ کسی است که در یک نقطه و یک مرحله نمیماند و چون آبِ تر و تازه از جویبار زندگی و دریافت عبور میکند. او یادآور صوفیانی است که در طلب حقیقت وادیها را در مینوشتند (شمیسا، 1376: 30- 31).
این شعر در بحر «مجتث مثمن مخبون محذوف» سروده شده که برای روایت بسیار مناسب است و آهنگ آن به طبیعت کلام در گفتارهای عادی نزدیک است. «مسافر» حدود 380 مصراع دارد و تقریباً مساوی منظومۀ »صدای پای آب» است که 387 مصراع دارد. منظومهای به این شکل تقریباً در ادبیات فارسی بیسابقه است و این نوع را باید از مختصات اسلوب جدید محسوب داشت.
شعرهای بلند ادبیات فارسی یا عاشقانه و داستانی هستند یا جنبۀ تعلیمی دارند و با تمثیل و حکایتپردازی درآمیختهاند. مطالب «مسافر» با همۀ تازگی، ریشه در سنن فرهنگی ایران دارد. در این شعر، مسائلی از قبیل فلسفۀ نگاه تازه، مرگ، زندگی، عشق به طبیعت، به صورتی مطرح شده است که برای خوانندۀ آشنا به مسائل فرهنگی، بیگانه نیست؛ زیرا در آثار ادبی و مخصوصاً متون عرفانی ما نیز به نحوی مطرح شدهاند و میتوان گفت که آرای سپهری ادامۀ منطقی همان مسائل جدی فرهنگ کهن ماست (همان: 185). اساساً سپهری در منظومۀ «مسافر» از همان آغاز، درگیر مفهوم مرگ است؛ مرگی که نهتنها در انتظار انسان بلکه اشیاء نیز هست، حتی سیب: «و روی میز، هیاهوی چند میوۀ نوبر/ به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود» (پراک، 1393: 63).
ضیاءالدین ترابی معتقد است منظومۀ «مسافر» سه بند دارد که «در بند اول، شاعر پس از توصیف زمان و مکان میزبان، خبر از رسیدن مسافری میدهد که به زودی معلوم میشود که یک مسافر حرفهای و عازم سفر است؛ سفری که از دیرباز شروع شده است و هنوز ادامه دارد. غروب است و مسافر از دلتنگیهای سفر برای میزبان میگوید، تا اینکه شب فرامیرسد و مسافر به خلوت مینشیند و با خود از دیدهها و شنیدهها و سفرها و تجربههایش میگوید. بند دوم، سفری بلند که از مکانی ملموس و آشنا شروع میشود: سفر از هبوط آدم آغاز و در بابل و بینالنهرین ادامه مییابد، به عصر حمورابی میرود و با بودا ملاقات میکند و ... سپس مسافر به خود میآید و به یاد سفر و هدفش و اینکه مسافر است و باید سفر کند و باید از این لحظهها عبور کند، میافتد و بند سوم شعر، با عبارت «عبور باید کرد و همنورد افقهای دور باید شد» آغاز میشود و تا پایان شعر ادامه دارد» (ترابی، 1388: 153).
زبان این شعر بر زبان طبیعی و متعارف روزگار ما مبتنی است؛ در آن هم لغات عامیانه دیده میشود و هم لغات فرنگی و به طور کلی تمام عناصر زبان امروزی از لغات کهن و عامیانه و ایرانی و غیرایرانی در آن وجود دارد، اما کلاً ترکیب آنها منجر به زبان معیار فصیح ادبی دورۀ ما شده است.
این شعر در عین سادگیِ ظاهری، سرشار از بنمایههای فرهنگی است. در آن تلمیحات قدیم و جدید فراوان است و به مسائل فرهنگی ایران و هند و بینالنهرین اشارههایی شده است. همین طور از نظر بدیع و بیان بسیار مایهور است و میتوان گفت که کلاً سهل و ممتنع سروده شده است. زبان این شعر، تصویری و نمایشی است؛ یعنی با تشبیه و استعاره و کنایه و مجاز و ایهام و صنایع بدیعی به مجسم کردن و به تصویر کشیدن مطالب پرداخته است، نه اینکه فقط به کمک مجرّد وزن سخن بگوید.
در شعر مسافر، یک حادثۀ متعارف و معمولی، یعنی سفر به شهر بابل به طرح مسائل اساسی و فلسفی، یعنی بحث در کلیّت مرگ و زندگی و سفر انسان نوعی در تاریخ، تبدیل میشود و بدین ترتیب، شعر همهزمانی میگردد، دیگر خصوصی نیست و همۀ مردم در همۀ زمانها میتوانند آن را زمزمه کنند و این مختصّهای است که در دیگر شاعران بزرگ نیز دیده میشود. طرح موضوع در این منظومه، غیرمستقیم[2] است. کلام به صورت منطقی و علت و معلولی به موضوع اصلی (سفر) میرسد. این منظومه به لحاظ طرح مسائل عمیق با زبانی فخیم و در عین حال ساده و به سبب صداقت و صمیمیتی که در لحن آن است، در ادبیات فارسی بینظیر است (شمیسا، 1376: 191).
2- بررسی ساختار روایت در شعر «مسافر»
«مسافر» شعری بلند و روایی است که طرحی ساده دارد. ماجرای سفر دارای روایتی سیالگونه است و به شیوۀ جریان سیال ذهن و تکگویی درونی روایت میشود. شخصیتها، گفتوگوها، موقعیتهای داستانی و نمایشی، کنشها و رویدادها از اجزای طرح هستند. این اجزا روساخت روایت شعر را تشکیل میدهند که حول محور ژرفساخت و هستۀ مرکزی شعر به صورت ساده و ساختمند گرد آمدهاند. ساختار روایی شعر به دو بخش تفکیکپذیر است: بخش اول از آغاز شعر تا انتهای پاراگراف هفت؛ بخش دوم از ابتدای پاراگراف هشت تا پاراگراف سیوچهار. بخش اول از یک موقعیت نمایشی که شامل دو صحنۀ گفتوگوست تشکیل میشود. بخش دوم، یک تکگویی طولانی و یک موقعیت نمایشی را دربردارد که اوج منحنی رویدادهای شعر است.
راوی در پاراگراف یک درحالیکه به صحنه نزدیک است، وضعیت صحنه و حال و هوای «نگاه منتظر» را توصیف میکند و مخاطب را از پس واژههای موجز و تصویرسازیهای بدیع در جریان وضعیت حاکم بر صحنه قرار میدهد: «دم غروب، میان حضور خستۀ اشیاء». روایت با کنش «انتظار» آغاز میشود. پاراگراف اول شامل جملههای توصیفی است. فضاسازی و جملهبندیهای آغازین، خواننده را نیز مانند «نگاه منتظر» دچار تشویش انتظار میکند. بهکارگیری افعال بعید و استمراری، گذر زمان را میرساند و خستگی میزبان را تداعی میکند. این حس به مخاطب هم سرایت میکند. ترکیبهای «دم غروب»، «حضور خستۀ اشیا»، «بادبزن» و «هیاهوی چند میوۀ نوبر» نیز میتواند به حس انتظار، خستگی و کلافگی تداوم دهد (زارعیان، 1380: 102- 103).
در پاراگراف دوّم، مسافر از راه میرسد. راوی از روبهرو شاهد ماجراست: «مسافر از اتوبوس/ پیاده شد». فضای سفید بین پاراگرافها به نوعی بیانگر احساس عبور زمان و رویدادهایی است که راوی از آنها میگذرد. در این فواصل، روای- شاعر ساکت میماند تا مخاطب خود سفیدیها را بخواند. پارگراف سوّم شامل توصیف زمان و مکان، حال و هوای حاکم بر صحنه و حرفهای مسافر با خود است: «غروب بود./ صدای هوش گیاهان به گوش میآمد ...» در این پاراگراف، میزبان را نمیبینیم. راوی ما را با مسافر تنها گذاشته است تا حرفهایش را بشنویم و از این تمهید استفاده کرده تا به درون و شخصیت مسافر پیببریم، و این گام نخست در شخصیتپردازیِ مسافر است.
در پاراگراف چهارم، میزبان حضور مییابد و راوی، گفتوگوی وی را با مسافر اینچنین میشنود و روایت میکند: «نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد: چه سیبهای قشنگی!/ حیات نشئۀ تنهایی است». گفتوگویی که در این پاراگراف بین مسافر و میزبان صورت میگیرد، به شخصیتپردازی هر دو کمک میکند. چون اختلافنظرهای آنها را آشکار کرده در نتیجه باعث به وجود آمدن یک موقعیت نمایشی میشود. دیالوگ که اصلیترین عنصر نمایش است، نقش عمدهای را در به وجود آمدن موقعیت نمایشی در این پاراگراف عهدهداراست. دیالوگ، تماشاگر یا خواننده را درگیر شخصیتها و کنشهای درام میکند و با به وجود آوردن تعلیق و انتظار باعث میشود اجرا یا متن نمایشی را دنبال کند. در پاراگراف پنجم، در پی یک گفتوگوی نهچندان طولانی، راوی به مخاطب استراحت میدهد تا زمینه را برای گفتوگوی طولانیترِ پاراگراف بعد آماده کند: «و حال، شب شده بود/ چراغ روشن بود».
پاراگراف شش مستقیماً با دیالوگ آغاز میشود. در اینجا گفتوگو طولانیتر از پاراگراف چهارم است. راوی، میزبان و مسافر را بیشتر به سخن گفتن وامیدارد و مخاطب را نیز بیشتر درگیرِ ماجرا و شخصیتها میکند. در این پاراگراف، مسافر بیانیۀ خود را در مورد عشق کامل میکند: «- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی./ - چقدر هم تنها» (همان: 104)
مسافر که خود سالک عشق است، رمز و رموز عشق را میداند؛ از این رو، عاشقانه سخن میگوید. سخن عاشقانه، قطعهقطعه و گسسته است. سخن عاشقانه فاقد قطعاتی از زبان است و به سرعت از ذهن میگذرد، و اثری باقی میگذارد که نسبت مستقیمی با معنا و مفهوم آن ندارد. زبان عاشق فاقد آن نظام و شالودۀ منطقی است که بتواند روایتی را به طور کامل گزارش کند و به انجام رساند. راوی در پاراگراف هفتم دوباره به مخاطب استراحت میدهد و با توصیف صحنه و زمان در روایت فاصلهگذاری میکند: «حیاط روشن بود/ و باد میآمد/ و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد».
فاصلهگذاری مشخص میکند که راوی تا چه حد به شخصیتها نزدیک است یا از آنها فاصله گرفته است. در این پاراگراف، راوی از شخصیتها فاصله گرفته تا از ابتدای پاراگراف هشتم در گفتاری طولانی که اوج روایتگری اوست، در قالب راوی- مسافر ظاهر شود. از اینجا میزبان ناپدید میشود. پاراگراف هشت با تکگویی مسافر آغاز میشود و راوی با توصیف رفتار مسافر، تکگویی درونی را با توضیحِ وضعیتِ عمومی وی شروع میکند: «اتاقخلوت پاکی است/ برای فکر، چه ابعاد سادهای دارد».
بخش دوم شعر آغاز میشود و از اینجاست که مسافر، راوی و شاعر یکی میشوند و با حذف میزبان، روایت به صورت تکگفتاری درونی و طولانی ادامه مییابد. این بخش، روایت سفری طولانی است که درونمایۀ آن جستوجوست. الگوی آن روایتگری کلاسیک است که البته به زبان مدرن نقل میشود و گونهای روایت حماسیِ مدرن در آن جریان دارد. «سفر» کنش اصلیِ قهرمان حماسه است. سفر حماسه، سفر طلب و جستوجوست. سالک این راه، شاهد لحظههای ناب و جادویی است و مخاطب را دچار افسون تجربههای سیر و سلوک میکند. راوی در این بخش مانند نقالی چیرهدست، شنونده را با تمهیداتش چنان جذب میکند که پایان سفر را هرگز متصور نیست.
حماسه اساساً شعری «نقلی» و «روایی» است که به تصویر «تمامیت» زندگی میپردازد. رویدادها در حماسه در یک طرح خطی پیش میرود. رویدادهای این بخش از مسافر، سفر به مکانها، زمانها و سرزمینهای اساطیری است که به ترتیب روایت میشود: از جاجرود خروشان تا کنار رود ونیز، لب رودخانۀ بابل، لبنان، عراق، زمینهای استوایی، درۀ گنگ، فلات تبت، شهر بنارس، جادۀ سرنات، خاک فلسطین، اطراف طور، جادۀ ادویه، کرانۀ هامون، روی ساحل جمنا، تاجمحل، باغ نشاط و کنار دریاچۀ تال.
مسافر سوار بر قایقی در آبهای جهان، سیالوار از این سرزمینها در گذار است و با حس نوستالژیک غریبی که نسبت به تاریخ بشری دارد، از رویدادهای تاریخی و اساطیری نیز اینچنین میگذرد: از ابتدای آفرینش، از غفلت یکدقیقهای حوا تا عصر بودا و موسیف از زمان حملۀ مغولها تا فتح قادسیه، نهایت سفرش رسیدن به «خلوت ابعاد زندگی» و «پرواز در آسمان سپید غریزه» است به همراه بادبادک کودکیاش.
اما مهمترین رویداد سفر در پاراگراف 32 اتفاق میافتد. وارد کردن شخصیت زن در روایت، آن را نمایشی و جذاب میکند؛ در فضای یکنواخت سفر، این اتفاق، تفرجگاهی است برای ذهن خسته و بیتاب مسافر و شاید برای مخاطبان: «من از کنار تغزل عبور میکردم/ و موسم برکت بود و زیر پای من ارقام شن لگد میشد/ زنی شنید،/ کنار پنجره آمد ...» برخورد با زن، نقطۀ عطف سیر و سلوک مسافر و نقطۀ اوج بخشِ دوم شعر است. در این بخش، مسافر، زنِ مثالی را توصیف میکند و درون خود را نسبت به او شرح میدهد.
اما در پاراگراف 33، این موقعیت دیگرگون میشود و مسافر و زن به گفتوگو میپردازند: «در ابتدای خطیر گیاهها بودیم/ که چشم زن به من افتاد:/ صدای پای تو آمد، خیال کردم باد/ عبور میکند از روی پردههای قدیمی ...» پاراگراف 32 و 33 دارای موقعیت نمایشی هستند؛ چون شخصیتی وارد محیط روایت میشود. بنابراین، بر فضا تأثیر میگذارد و موجب کنش میشود (همان: 105- 106).
مهمترین خصیصۀ شخصیت اصلی روایت «مسافر» پویایی است. تمام رویدادها، کنشها و شخصیتپردازی بخش اول و دوم شعر، مانند یک کلیت منسجم نسبت به تم[3] اصلیِ آن، یعنی درونمایۀ «جستوجو، سفر و گذار» سازماندهی شدهاند. زبان شاعر-راوی در شخصیتپردازی، تکبعدی عمل میکند. زبان شخصیتها بسیار به هم نزدیک است و شاعر-راوی بر آنها نظارت کامل دارد. شخصیتها خودشان به حرف درنمیآیند، بلکه شاعر قدرت روایتگری را فقط به خود تفویض میکند و به جای آنها حرف میزند. از این رو، در روایت، پلیفونی[4] یا چندصدایی به وجود نمیآید، همۀ شخصیتها به یک زبان که آن هم الزاماً زبان شاعر است، حرف میزنند.
3- روایتشناسی ساختارگرا
مطالعات صورتگرایان و ساختارگرایان افزون بر تحول در بررسی شعر، در بررسی داستان نیز انقلابی پدید آورد و در حقیقت، دانشی ادبی را به نام روایتشناسی بنیان نهاد (ایگلتون، 1368: 143). روایتشناسی یکی از حوزههای مطالعاتی است که در پی بررسی نظام حاکم بر روایتها و کشف و دریافت مناسبات و پیوندهای درونی اجزای سازندة روایت است. واژۀ روایتشناسی، ترجمۀ فرانسوی narratologia است که اول بار تزوتان تودروف[5] آن را در کتاب دستور زبان دکامرون (1969) معرفی کرد (حرّی، 1382: 322). روایتشناسی، مجموعهای از احکام کلی دربارة ژانرهای روایی، نظامهای حاکم بر روایت و ساختار پیرنگ است. به طور کلی، میتوان تاریخ روایتشناسی را به سه دوره تقسیم کرد: دورة پیشساختارگرا، دورۀ ساختارگرا و دورۀ پساساختارگرا (مکاریک، 1385: 149). دورۀ ساختارگرایی درتاریخ روایتشناسی بسیار مهم است و مهمترین نظریات روایت را دربردارد.
فرمالیستها یا صورتگرایان از نخستین کسانی بودند که به مطالعة روایت و ساختارهای روایی پرداختند. آنها درصدد کشف قواعد و فرمولهایی بودند تا ساختار داستانها را بر اساس آن بررسی و ادبیات را به صورت علمی و ریاضیوار مطالعه کنند. آنچنان که فرمالیستها در عرصة مطالعات ساختار زبانی، به تجزیة جملات به اجزای قاب تحلیل و تکواژها میپرداختند، در بررسی داستانها نیز درصدد کشف الگوهایی خاص از راه تجزیه و تحلیل برآمدند.
ولادیمیر پراپ که از هواخواهان جنبش فرمالیسم روسی بود، یکی از چهرههای سرشناس در زمینۀ بسط و توسعۀ روایتشناسی به شمار میآید. هرچند این شاخه از پژوهش ادبی به طور عام، پیشینهای طولانی دارد و میتوان سرچشمههای آن را در مطالعات ادبی دوران باستان و کتاب بوطیقای ارسطو جستوجو کرد، روایتشناسی مدرن با مطالعات ولادیمیر پراپ آغاز شد (کادن، 1383: 259). او با مطالعۀ ریختشناسانۀ قصههای پریان روسی در سال 1928، الگوی حاکم بر این قصهها را استخراج کرد و نشان داد قصههای پریان، به رغم تکثر و تنوع ظاهری، از نظر انواع قهرمانان و عملکرد آنها، دارای نوعی وحدت و همانندی است؛ به گونهای که تعداد عملکردها محدود، توالی آنها مشابه و ساختار این قصهها یکسان است (پروینی، 1387: 183). بعد از فرمالیستها، ساختارگرایانی نظیر گرماس، برمون، تودوروف و ژنت به مطالعة روایت و ساختارهای آن پرداختند. در این نوع تحلیلها به جزئیات و عناصر داستان زیاد توجه نمیشود؛ زیرا غرض پژوهشگر کشف الگوها و بنمایههای زنجیرهای داستانهاست.
روایت، بازگویی اموری است که از نظر زمانی و مکانی از ما دورند. روایتها از این نظر تابع یک اصل زبانی یعنی جابهجایی هستند که انسان را قادر میسازد با اشاره به امور، پدیدهها یا وقایعی که در زمان و مکانی دور از گوینده یا مخاطب هستند، در زمان و مکان دیگری آنها را فرابخواند. روایت به معنای عام از ویژگیهای متعددی برخوردار است که برخی از آنها عبارتاند از: ساختگی و تصنعی بودن، از پیش ساخته بودن، تکراری بودن، داشتن خط سیر روایتی و نقطة پایان، داشتن گوینده و مخاطب، خصوصیت جابهجایی و نهایتاً ارجاع به اموری که غایباند (نبیلو، 1389: 11).
بررسی کارکردهای روایی، منحصر به نوع ادبی خاصی نیست و هر ژانر ادبی که جنبة حکایی و روایی دارد از نظر ساختار روایی قابل بررسی است. «مشاهدة این کارکردها نهتنها در افسانههای جن و پری روسی یا حتی غیرروسی، بلکه در کمدیها، اسطورهها، حماسهها، داستانهای عاشقانه و قصهها به طور کلی دشوار نیست» (سلدن، 1384: 142). فراگیری روایتها به گونهای است که در زندگینامهها، حسبحالها، تاریخ، خاطرات، قصههای کودکان و... میتوان ردپای روایت و ساختارهای روایی را دید.
در روایتشناسی جوانب مختلف روایت مورد مطالعه قرار میگیرد، اما هدف نهایی روایتشناسی، کشف الگوهای جامع روایت است، الگوهایی که ناظر بر صورت زبانشناختی روایتها یا ساختار قابل توصیف آنها باشند. ساختار بیشتر ناظر بر روابط پنهان حاکم میان سازههای یک متن است. این اصطلاح به تجزیه و تحلیل سازههای قصهها و زنجیرههای پنهان آن میپردازد (نبیلو، 1389: 12).
ساختارگرایان در بررسی داستانها و قصهها، کوچکترین تا بزرگترین عناصر داستانی و نیز روابط حاکم بر آنها را مطالعه کردهاند: ساختگرایی یعنی بررسی روابط متقابل میان اجزای سازای یک شیء یا موضوع فولکلوریک. این روش تنها محدود به قصههای عامیانه و اسطوره نیست ... روش ساختگرایانه را میتوان دربارة هر موضوعی به کار بست (پراپ، 1386: هفت). یکی از ویژگیهای ساختارها، پنهان و نامرئی بودن آنهاست که نیاز به کشف دارد. «ساختارها موضوعهایی نیستند که با آنها بتوان مستقیماً روبهرو شد، بلکه آنها نظاماتی از روابط پوشیدهاند؛ بیشتر به ادراک میآیند تا به دریافت» (سجودی، 1388: 154). ساختارگرایان به دنبال الگوهای محدود و مشترکی هستند که تعداد بسیاری از دادههای ادبی را بتوان با آن الگوها تطبیق داد و آنها را تحلیل کرد: در تحلیل ساختارگرایانة روایت، جزئیات ظریف سازوکارهای درونی متون ادبی بررسی میشوند تا واحدهای ساختاری بنیادی یا عملکردهای حاکم بر کارکردهای روایی متون کشف شوند (تایسن، 1387: 364).
4- نظریۀ ریختشناسی
اصطلاح «ریختشناسی»[6]، در گیاهشناسی، به معنیِ بررسی اجزای تشکیلدهندۀ گیاه و ارتباط آنها با یکدیگر و با کُلّ گیاه است. ولادیمیر پراپ، فولکلورشناس و پژوهشگر ساختگرای روس در مطالعۀ قصه و افسانههای عامیانۀ روسی، از این اصطلاحِ دانش گیاهشناسی استفاده کرد و با کتاب ریختشناسی قصههای پریان در سال 1928 الگوی جدیدی در مطالعۀ قصه و افسانههای عامیانه ارائه نمود.
شیوۀ پراپ میتواند در کشف و درک ساختار همۀ انواع روایتها به کار آید؛ چنانکه لوی استراوس بر همین مبنا پژوهشهای اساطیری خویش را سامان داد و بررسی دقیق ساختارهای روایت در آثار گرماس[7]، برمون[8] و داندس[9] و نظریۀ ادبی رولان بارت[10] با استفاده از آن تحقق یافت. بر پایۀ تحلیلهای پراپ میتوان به مبنای جدیدی برای طبقهبندی تیپهای قصه، نه بر اساس موضوع، بلکه بر اساس ویژگیهای دقیق ساختاری دست یافت.
فرضیۀ اصلی پراپ در کتاب ریختشناسی قصههای پریان، وجود این قصهها به عنوان ردهای خاصّ بود؛ یعنی قصههایی که در فهرست آرن زیر شمارههای 300 تا 749 ردهبندی شدهاند. آنچه پراپ در مطالعۀ ریختشناسی انجام داد مقایسۀ مضامین قصهها با یکدیگر بود. وی نخستین گام در تحقّق فرضیۀ خویش را تعیین عناصر ثابت و متغیّر قصه دانست. پراپ صد قصه از مجموعه قصههای روسی افاناسیف[11] را برگزید و آنها را بر اساس کنشها و رویدادهایشان بررسی کرد. نتیجۀ این کار ریختشناسی قصههای پریان بود. پراپ برای آنکه نشان دهد با چه روشهایی میتوان به توصیف صحیح قصهها پرداخت، ابتدا رویدادهای زیر را با هم مقایسه کرد:
1- تزار عقابی به قهرمان قصه داد. عقاب قهرمان را به سرزمینی دیگر برد.
2- پیرمردی به سوچنکو اسبی داد. اسب سوچنکو را به سرزمینی دیگر برد.
3- ساحرهای به ایوان قایق کوچکی داد. قایق ایوان را به سرزمین دیگری برد.
4- شاهزادهخانمی به ایوان یک انگشتری داد. جوانانی از میان انگشتری ظاهر شدند و ایوان را به سرزمین دیگری بردند.
در مثالهای بالا، هم عناصر ثابت و هم عناصر متغیر وجود دارند. نام قهرمانان داستانها و همچنین صفات آنها تغییر میکند، اما کارهای آنان و خویشکاریهایشان ثابت است. از اینجا میتوان استتناج کرد که در یک قصه، اغلب کارهای مشابه به شخصیتهای مختلف نسبت داده میشود. این امر مطالعۀ قصه را بر اساس خویشکاری قهرمانانش میسر میسازد.
4- 1 خویشکاری
پراپ در تعریف خویشکاری مینویسد: «خویشکاری یعنی عمل شخصیتی از اشخاص قصه که از نقطهنظر اهمیتی که در جریان عملیات قصه دارد، تعریف میشود» (پراپ، 1386: 53). تشخیص صحیح هر نقش و خویشکاریِ خاص هر شخصیت، دقّت بسیار میطلبد. در مطالعۀ ریختشناختی، ابتدا باید معیّن کرد که این خویشکاریها تا چه اندازه نمایانندۀ ثابتهای تکرارشوندۀ قصه هستند، سپس این پرسش کلیدی مطرح میشود که در یک قصه چند خویشکاری وجود دارد؟ تعداد این خویشکاریها بسیار اندک است، در حالیکه شخصیتهای قصه بیشمارند. به این ترتیب، خویشکاری شخصیتهای قصه سازههای بنیادی قصه هستند، و قبل از هر چیز باید همۀ آنها را جدا ساخت (همان: 50- 52).
پراپ با تجزیه و تحلیل خویشکاریها به چهار اصل کلّی دربارۀ قصههای پریانِ روسی دست یافت: 1- خویشکاریها، سازههای بنیادی و عناصر ثابت و لایتغیّر قصهاند، جدا از این که چه کسی و چگونه آنها را انجام میدهد؛ 2- تعداد خویشکاریها در قصههای پریان محدود است؛ 3- توالی این عناصر و خویشکاریها همیشه یکسان است؛ 4- همۀ قصههای پریان از جنبۀ ریخت و ساختار، متعلق به یک تیپ هستند. به این ترتیب، تمام قصههای پریان روسی، یک ساختار نهایی روایت دارند و همگی را میتوان در پیکرۀ یک حکایت جای داد.
زنجیرۀ خویشکاریهایی که در زیر ارائه میشود، بنیاد ریختشناختی قصهها را به طور کلی عرضه میکند:
صحنۀ آغازین(a): این صحنه با آنکه خویشکاری محسوب نمیشود، اما عنصر ریختشناختی بسیار مهمی است. معمولاً هر قصه با صحنۀ آغازین شروع میشود.
1- غیبت(β)، 2- نهی(γ)، 3- نقض نهی(δ)، 4- خبرگیری (ε)، 5- خبردهی (ᶉ)، 6- فریبکاری (η)، 7- همدستی (θ)، 8- شرارت (A)، 9- میانجیگری، رویداد ربطدهنده (B)، 10- مقابلۀ آغازین (C)، 11- عزیمت (↑)، 12- نخستین خویشکاری بخشنده (D)، 13- واکنش قهرمان (E)، 14- تدارک یا دریافت شیء جادو (F)، 15- انتقال مکانی میان دو سرزمین (G)، 16- کشمکش (H)، 17- داغ کردن، نشان گذاشتن (J)، 18- پیروزی (I)، 19- التیام و جبران مافات (K)، 20- بازگشت (↓)، 21- تعقیب (Pr)، 22- رهایی(Rs)، 23- رسیدن به ناشناختگی(O)، 24- ادعاهای بیپایه (L)، 25- کار دشوار (M)، 26- حلّ مسئله (N)، 27- شناسایی (Q)، 28- رسوایی (EX)، 29- تغییر شکل (T)، 30- مجازات (U)، 31- عروسی (W)
همانطور که مشاهده شد، تعداد خویشکاریها محدود است و به 31 خویشکاری منحصر میشود. عملیاتِ تمام قصههای موردِ بررسی پراپ، در چارچوب این خویشکاریها تکامل مییابد. دربارۀ عملیاتِ بسیاری از قصههای متعلق به اقوام دیگر نیز همین سخن را میتوان گفت. اگر همۀ خویشکاریهای قصه را دقیق بررسی کنیم، درمییابیم که هر خویشکاری از خویشکاری دیگر، بر پایۀ ضرورت منطقی و هنری تکامل مییابد. بنابراین، هیچ یک از خویشکاریها مانعِ ظهورِ خویشکاری دیگر نمیشود و همۀ آنها نه به محورهای متعدد، بلکه به محوری واحد تعلق دارند.
تعداد زیادی از این خویشکاریها آرایشی جفتانه دارند: نهی- نقض نهی، خبرگیری- خبردهی، کشمکش- پیروزی، تعقیب- رهایی و مانند اینها. خویشکاریهای دیگر را میتوان بر طبق گروه، طبقهبندی کرد؛ به این صورت که شرارت، میانجیگری، مقابلۀ آغازین و عزیمت(ABC↑)، «گره پیچ» قصه را به وجود میآورند. خویشکاریهای نخستین خویشکاری بخشنده، واکنش قهرمان و دریافت شیء جادو (DEF) نیز مجموعاً یک کل را تشکیل میدهند. در کنار این ترکیبها، خویشکاریهای منفردی نیز وجود دارد؛ مانند غیبت، مجازات، ازدواج و... (پراپ، 1386: 49- 134).
4- 2 نمودگار ریختشناختی
پراپ پس از تعیین خویشکاریها و استخراج اصول و قواعد حاکم بر قصهها، به راههای محتمل ترکیب و حرکتهای موجود در قصهها پرداخت. نمودگارهای او از هر قصه به صورت فرمولهایی ارائه شد که نشانههای اختصاری خویشکاریها را دربردارد و از مقایسه و بررسی تطبیقی آنها میتوان به نتایج ارزندهای دست یافت.
نمودگار، واحد اندازهگیری و پیمایشِ هر قصه است. قصه را میتوان با این نمودگار اندازه گرفت و سپس تعریف نمود (پراپ، 134:1386). نمودگار، نشاندهندۀ خویشکاریهای موجود در قصه است. به عبارت دیگر، «نمودگار آن چیزی است که در متن، با حروف مشخص شده است و در زیر این سرعنوانها، انسان میتواند مواد حقیقی قصه را بگذارد. این، ترتیب عمودی خویشکاریها را به وجود میآورد» (پراپ،120:1371)؛ برای نمونه، نمودارگار قصۀ شمارۀ 131 در فهرست قصههای پراپ از این قرار است (پراپ، 1386: 243):
B3 δ1 A1 CB1 C ↑ H1- I1 K4 ↑W
4- 3 حرکتها
قصه از لحاظ ریختشناختی، چنین تعریف میشود: قصه اصطلاحاً بسط و تطّوری است که از شرارت (A) یا کمبود و نیاز (a) آغاز میشود و با عبور از خویشکاریهای میانجی به ازدواج (W) یا خویشکاری پایانیِ دیگر میانجامد (پراپ، 1386: 183). خویشکاریهای پایانی عمدتاً پاداش (F)، التیام و جبران مافات (K)، رهایی (Rs) و مانند اینهاست. این گونه بسط و تحول در قصه را اصطلاحاً حرکت مینامند. هر شرارت جدید و هر کمبود یا نیاز جدید، حرکت تازهای در قصه میآفریند. قصه ممکن است چندین حرکت داشته باشد؛ بنابراین، وقتی قصهای تجزیه و تحلیل میشود، پیش از هر چیز باید تعداد حرکتهای آن را معیّن کرد. یک حرکت ممکن است مستقیماً به دنبال حرکت دیگر بیاید، اما این نیز ممکن است که حرکتها در هم بافته شوند؛ یعنی بسطی که آغاز شده است، متوقف گردد و حرکت جدیدی به میان کشیده شود. ترکیب حرکتهای قصه ممکن است به شکلهای زیر باشد:
1 A . ------------W*
2. A -------------W2
1 A----------------G....................................K------------------W*
2.a --------------k
........................ ............................
1 --------- --------------
................................
2 ---------------- --------------
3 --------------
با آگاهی از چگونگی توزیع حرکتها، میتوان قصهها را به اجزای سازندۀ آنها تجزیه کرد. خویشکاریها، مهمترین عناصرِ سازندۀ قصه هستند، سپس عناصر پیونددهنده و انگیزشها از اهمیتِ ریختشناختی برخوردارند. شکلهای ورود شخصیتها به صحنه نیز در مرتبۀ بعدی قرار میگیرد. البته عناصر وصفی نیز همواره در بررسی قصهها دیده میشوند. این پنج عنصر نه تنها ساختمان قصه را توصیف میکنند، بلکه آن را به عنوان یک کل به ما مینمایانند (پراپ، 1386: 190).
5- عناصر ریختشناختیِ شعر «مسافر»
5- 1 خویشکاریهای مسافر
|
شماره |
خویشکاریها |
نمونهها |
|
---- |
صحنۀ آغازین (a) |
قصهها معمولاً با صحنۀ آغازین شروع میشوند و قهرمان در این وضعیت، قدم به صحنه میگذارد. در این شعر، راوی با توصیفِ فضای اتاق میزبان در آغازِ قصه، خواننده را با صحنۀ آغازینِ روایت آشنا میکند. |
|
1 |
غیبت (β) |
در این خویشکاری، یکی از اعضای خانواده از خانه غیبت میکند. شخصی که غیبت میکند ممکن است یکی از اعضای نسل مسنتر باشد(β1). در این قصه، مسافر از خانه و کاشانهاش، غایب و دور میشود. |
|
2 |
عزیمت (↑) |
مسافر (قهرمان قصه) که خانه و کاشانهاش را ترک کرده است، به سوی شهر بابل در شمال عزیمت میکند. |
|
3 |
انتقال مکانی (G) |
قهرمان به مکان چیزی که در جستوجوی آن است انتقال داده یا راهنمایی میشود. عموماً شیء مورد جستوجو در سرزمین دیگر یا سرزمین متفاوتی قرار دارد. وسیلۀ رسیدن ممکن است در همۀ موارد یکی باشد، اما صورتهای خاصی برای جاهای بسیار بلند و جاهای بسیار ژرف وجود دارد. یکی از این صورتها این است که قهرمان بر روی زمین سفر میکند (G2). در این قصه، مسافر از زادگاهش به بابل در شمالِ ایران میرود تا در آنجا به جستوجوی آرامشِ روحی بپردازد. سفر او، سفری زمینی و وسیلۀ سفرش اتوبوس است. |
|
4 |
شرارت (A) |
هر گروه از شخصیتها به شکل خاصی در قصه ظاهر میشوند، و هر گروه از وسایل و راههای معینی برای وارد کردن شخصیتی به جریان عملیات قصه استفاده میکنند. شریر در جریان عملیات قصه، بهناگهان و از خارج وارد جریان قصه و سپس ناپدید میشود. در قصۀ «مسافر»، غم و اندوه در نقش شریر ظاهر میشود و مسافر را به حزن فرومیبرد. او از شرّ این غم به طبیعت شمال پناه میبرد. اما زیباییهای شمال و بوی نارنج نیز نمیتواند او را به آرامش برساند. بنابراین، مسافر تصور میکند که شرارتِ غم هرگز رهایش نخواهد کرد و او «ترنّم موزون حزن» را تا به ابد خواهد شنید. تحرک واقعی قصه با این موضوع آغاز میشود. |
|
5 |
میانجیگری، رویداد ربطدهنده (B) |
در این خویشکاری، مصیبت یا نیاز علنی میشود. اگر این امر به وسیلۀ یکی از صورتهای شرارت تحقق نپذیرد، در آن حال، قصه از حادثۀ ارتباطدهندهای برای این منظور استفاده میکند. در ابتدای قصۀ مسافر، عنصر غم و اندوه به عنوان مصیبت یا نیاز آشکار میشود و قهرمان برای فرار از آن و تغییر فضای روحی، مجبور به ترک خانه و رفتن به شهر به بابل میشود (B5). در اینجا خویشکاری B تقریباً شبیه به خویشکاری A عمل میکند. |
|
6 |
خبرگیری (ε) |
شریر به خبرگیری میپردازد. در مواردی جدا، انسان با صورتهای دیگری از خبرگیری که به وسیلۀ شخصیتهای دیگر قصه انجام میگیرد، برخورد میکند (ε3). در این قصه، شخصیتی غیر از شریر، یعنی یاریگر قهرمان (میزبان) به خبرگیری میپردازد. او از قهرمان قصه (مسافر) علتِ اندوه و تنهاییاش را میپرسد: «چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی». |
|
7 |
خبردهی (ᶉ) |
در این خویشکاری، شریر اطلاعات لازم را در مورد قربانیاش به دست میآورد. او مستقیماً پاسخ پرسش خود را دریافت میکند. این خویشکاریها اغلب به صورت مکالمۀ دونفره در قصه میآیند. در این قصه، میزبان (یاریگر) به جای شریر پاسخش را از مسافر دریافت میکند و قصه از این طریق، ساختاری دیالوگی و تئاترگونه مییابد. |
|
8 |
کشمکش (H) |
در این قصه، میزبان و مسافر به کشمکش فکری و فلسفی میپردازند و بر سر مسئلۀ وحدت و وصال، اختلاف نظرشان آشکار میشود. مسافر مدعی است که وحدت و یکسانی به دست نمیآید، اما میزبان معتقد است که وحدت حاصل میشود. هر یک از آنها برای اثبات ادعای خود دلایلی میآورند. هرچند که میزبان در اینجا شریر نیست، خویشکاری مربوط به شخصیتِ شریر را انجام میدهد. |
|
9 |
پیروزی (I) |
در کشمکشِ بین مسافر (قهرمان قصه) و میزبان بر سر تعریف مفهوم وحدت و وصال، سرانجام قهرمان پیروز میشود و میزبانِ شکستخورده در حیرت باقی میماند. |
|
10 |
تعقیب (Pr) |
در این قصه، غم و اندوه- عامل شرارت- لحظهای مسافر(قهرمان قصه) را رها نمیکند و همواره در پیِ اوست. در طولِ روایتِ قصه، مسافر همیشه در اندیشۀ «ترنّم موزون حزن» است که تا ابد شنیده خواهد شد و همواره این حس مبهم، در پیِ اوست. این حسّ، شانههای قهرمان را لمس میکند و او حرارت انگشتانش را مانند سمّی گوارا مینوشد. |
|
11 |
عزیمت (↑) |
در این قصه، مسافر (قهرمان جستوجوگر) خانه را ترک میگوید. او علاوه بر سفر واقعی به سفر ذهنی میپردازد و عازم سرزمینهای دور میشود. او از پنجرۀ اتاقِ میزبان به بیرون نگاه میکند و در نیمهشب بهاری، تنها به سفرِ ذهنیاش ادامه میدهد. |
|
12 |
بازگشت (↓) |
در بخشی از شعر، سفر ذهنی و جستوجوگرانۀ مسافر نیمهتمام ماند؛ صدای بال چلچلهها از زمان سفرش کاست و برخورد باد با شیروانیها او را از سفر ذهنی به هوشیاری بازگرداند و خود را در خانۀ دوستش دید. |
|
13 |
انتقال مکانی (G) |
مسافر در ادامۀ سیر و سفر خیالی، از رودخانۀ جاجرود به کانالِ ونیز میرسد و به بیان خاطراتش در آن شهر میپردازد. |
|
14 |
رهایی (Rs) |
مسافر(قهرمان) برای رهایی از دست غم و اندوه- که همواره به دنبالش بود- شراب خواست و بدینگونه مدتی اندک از دستِ شرارتِ غم رها شد. |
|
15 |
انتقال مکانی (G) |
مسافر به تمدن مشرق در بینالنهرین سفر کرد؛ چنانکه خودش میگوید: او کنارِ رودخانۀ بابِل به هوش آمد، در زیر آسمانی که مزامیر سروده شده بود. مسافر به گونهای از رودخانه سخن گفت که انگار آب او را از جایی به ساحل بابِل آورده بود. |
|
16 |
حل مسئله (N) |
سفر ذهنی مسافر از میان آدمها و آهنهایِ قرن پرهیاهو، به سوی جوهر پنهان زندگی (معرفت) پیش رفت؛ و او از میان آدم و آهن (معضلات قرون جدید) به غربت یک جوی آب تازه رسید. |
|
17 |
انتقال مکانی (G) |
مسافر بعد از سفر به بینالنهرین به سرزمینهای استوایی(سِند) رسید. |
|
18 |
دریافت شیء جادو (F) |
مسافر (قهرمان قصه) رمز و رازِ شستوشو از غبار عادات را از آبهای جهان آموخت. |
|
19 |
کار دشوار (M) |
مسافر اعمال آیینی هندوان را در رود گنگ تفسیر کرد. |
|
20 |
عروسی (W) |
در آخر این قصه، عشق به زنی دلربا مطرح میشود. زن سخنان مسافر را میشنود و کنار پنجره میآید. سفر مسافر، نهایتاً در ارتباط با آن زن تمام میشود. با این خویشکاری، قصۀ مسافر به پایان میرسد. |
5- 2 شخصیتهای مسافر
|
شماره |
شخصیت |
|
|
1 |
قهرمان |
مسافر |
|
2 |
شریر |
اندوه |
|
3 |
یاریگر قهرمان |
میزبان |
5- 3 حرکت مسافر
A--------------------------------------------------W
5- 4 نمودگار ریختشناختی مسافر
β1-↑- G- A- B- ε- ᶉ-H- I- Pr- ↑- ↓- G- Rs- G- N- G- F- M- W
5- 5 نمودار توالی خویشکاریهای مسافر
6- تحلیل ریختشناختیِ شعر «مسافر»
شعر «مسافر» با صحنۀ آغازین (a) شروع میشود. توصیفِ این صحنه در آغازِ روایت به این صورت است: میزبان نزدیکِ غروب در منزلش، منتظرِ مسافر است و به ساعت نگاه میکند. او برای پذیرایی از میهمان، میوههای تازهای را روی میز چیده است. میوههایی که نهایتاً خورده میشوند، مسئلۀ مرگ را به ذهن میزبان تداعی میکند. باد از خلال ساعاتِ خوشِ فراغت، بوی مطبوع باغچه را به زندگی میوزد و ذهن، برگ گلها را مثل بادبزن به دست میگیرد و خود را خنک میکند. سهراب در توصیف این صحنه با استفاده از کلمات «هیاهو» و «فراغت» و ایجاد فضایی ناساز و متناقض، دورنمایی از نوعی تضاد در ساختار کلی شعرش را به مخاطب نشان میدهد؛ چنانکه «حرکت و سکون»، «مرگ و زندگی»، «آشنایی و غربت» و مفاهیم متضاد دیگر، از عناصر تشکیلدهندۀ این ساختار تقابلی هستند.
بعد از این خویشکاری، در ساختار روایت به خویشکاریِ غیبت (β) برمیخوریم که بعد از صحنۀ آغازین میآید و نقش مهمی در جریان عملیات قصه دارد. در این شعر، قهرمان داستان که همان مسافر است از شهر و دیارش دور (غایب) میشود و به یکی از شهرهای شمالی عزیمت (↑) میکند. انگیزۀ سفر مسافر به شمال را شاید بتوان از این جملۀ او فهمید: «چه آسمان تمیزی». مسافر از جامعهای صنعتی و پُرهیاهو به طبیعت شمال پناه میبرد تا در «امتداد خیابان غربت»، «صدای هوش گیاهان» را به گوش خود بشنود. بدین گونه، بازتاب تفکر طبیعتگرایانۀ سهراب را در این شعر بهخوبی میتوان مشاهده کرد.
انگیزۀ انتقال مکان (G) مسافر به شهر بابل، پای خویشکاری شرارت (A) را به میان میکشد. شخصیتِ شریر که هرگز نامی از او برده نمیشود و فقط اعمال شرارتآمیزش پیداست، باعث انتقال مکانِ قهرمان میشود. مسافر (قهرمان قصه) در مقابل حزن و اندوه (شرارت)، تاب و توان از دست میدهد و در جستوجوی آرامشِ روحی به جادههای شمال پای میگذارد. بنابراین، در اینجا با قهرمانِ جستوجوگر روبهرو هستیم، نه قهرمانِ قربانی. مسافر اندوهگین خطوط جاده را نیز غرق در اندوه دشتها میبیند. غمگینی و دلگرفتگی عجیب مسافر، نشاندهندۀ اندیشۀ پرآشوب اوست؛ به طوری که در طول راه فقط به یک چیز فکر میکند و حتی رنگ دامنهها نیز هوش از سرش میرباید. مسافر به چه چیز فکر میکند؟ دغدغۀ ذهنی و روحی او چیست؟ این سؤالات گرههایی در جریان روایت شعر ایجاد میکند که گشودن این گرهها مخاطب را به خواندن شعر تا پایان ترغیب مینماید.
نکتۀ مهمی که دربارۀ خویشکاری شرارت در این شعر باید گفت، این است که شرارتِ موجود در این روایت، از جنسِ مفاهیمِ ذهنی[12] و معنوی است نه عینی[13] و مادّی. البته به طور کلی، شعر سهراب در مقایسه با شعرِ شاعرانی چون نیما، اخوان و شاملو ذهنیتر و درونیتر است؛ به همین دلیل است که میبینیم در شعر- قصههای آنها خویشکاری شرارت به طور عینی دیده میشود و قهرمانِ قصه با آن به مقابلۀ تن به تن برمیخیزد، اما در روایت سپهری، شرارت در قالبِ اندوه باطنی به سراغ قهرمان میآید و امکان برخورد عینی با آن وجود ندارد. ذهنگرایی سپهری را باید در چارچوب اندیشههای عرفانی و تاثیرپذیری از مکتب امپرسیونیسم تحلیل کرد.
در شعر «مسافر»، خویشکاری خبرگیری (ε) توسط شخصیتی غیر از شریر انجام میگیرد که در اینجا میزبان به عنوان یاریگر قهرمان به خبرگیری میپردازد. او از قهرمان قصه (مسافر) علتِ اندوه و تنهاییاش را میپرسد. یکی از تفاوتهای اساسی بینِ الگوی ریختشناسی پراپ و اشعار روایی معاصرِ ایران در این است که خویشکاری خبرگیری در روایتهای ایرانی فقط به وسیلۀ شریر انجام نمیگیرد.
با خبرگیری میزبان از مسافر و پاسخ مسافر به او که از نظر ریختشناختی در قالب خویشکاری خبردهی (ᶉ) قرار میگیرد؛ روایتِ سپهری ساختاری دیالوگی و تئاترگونه مییابد. به این ترتیب، جنبۀ نمایش شعر «مسافر» از مهمترین ویژگیهای ساختاری آن به شمار میآید.
یکی دیگر از خویشکاریهایی که در این قصه وجود دارد، کشمکش (H) است. کشمکش در روایت سهراب، شبیه به روایتهای نیما، اخوان و شاملو نیست. در اشعار آنها خویشکاری کشمکش در فضایی واقعی و به صورت فیزیکی بین قهرمان و شریر اتفاق میافتد؛ اما در شعر سهراب، کشمکشِ فیزیکی بین قهرمان و شریر انجام نمیگیرد بلکه متأثر از اندیشههای درونگرایانۀ او به صورت کشمکشِ فکری و فلسفی ظاهر میشود. مسافر و میزبان بر سرِ مسئلۀ وحدت و مفهوم وصال با یکدیگر به کشمکش و چالشِ فکری میپردازند. البته در پایان این کشمکش، قهرمان (مسافر) به پیروزی (I) میرسد و طرفِ مقابلش، حیران و شکستخورده بر جای میماند.
قهرمانِ شعر مسافر، جستوجوگر و فعّال است. این قهرمان همانند الگوی پراپ در پایان کشمکش به پیروزی میرسد. عاملِ شرارت در این قصه، یعنی اندوه، همواره قهرمانِ این شعر را تعقیب (Pr) میکند. سایۀ شومِ اندوه، لحظهای از سر مسافر دور نمیشود و او برای رهایی(Rs) از آن به همه چیز حتی شراب متوسّل میشود!
قهرمانِ این قصه همواره در سفر است؛ به همین دلیل خویشکاریِ انتقال مکان (G) یکی از پُر بسامدترین خویشکاریها در این روایت است. سفرهای قهرمان در این شعر، به دو بخش تقسیم میشود: 1- سفرهای واقعی، 2- سفرهای ذهنی و خیالی. در سفر واقعی، مسافر با اتوبوس از شهر و دیارش به بابل در شمال ایران عزیمت (↑)میکند و در ساعتی مشخص به آنجا میرسد. او در طولِ این سفر به توصیف جادههای مسیر از جمله جاجرود و مزارعِ مازندران میپردازد. اما مسافرِ قصه در سفر خیالی و ذهنیاش- که بخش بزرگی از ساختار شعر را تشکیل میدهد- در سریعترین زمان به ساحلِ رودخانۀ بابل در بینالنهرین، به سرزمینهای استوایی و تاجمحل میرود. شرح و توصیفِ ماجرهای مسافر در این مکانها، شعر سهراب را به سفرنامهای خیالی و تمثیلی شبیه میکند. قهرمان پس از پایان سفرهای ذهنیِ دور و دراز، به همان اتاق کوچک دوستش و صندلیِ کنار پنجره بازگشت (↓) میکند. صدای بال چلچلهها و برخورد باد با شیروانیها، او را به هوشیاری باز میگرداند.
شعر مسافر، پایانبندیِ تلخ و غمگین ندارد. قهرمانِ این روایت در پایانِ شعر به عیش و کامیابی دست مییابد؛ چنانکه موضوع علاقۀ او به زنی ناشناس (زن اثیری- اساطیری) مطرح میگردد و سفر وی سرانجام در ارتباط با آن موجود دلربا تمام میشود. پایان شعر «مسافر» و سرنوشتِ قهرمان آن، نظیر آخرین خویشکاری در الگوی پراپ یعنی عروسی (W) است.
نتیجه
مطابق الگوی پراپ در بررسی ریختشناسی، جریان عملیات این قصه با خویشکاری غیبت (β) آغاز و به خویشکاری عروسی (W) یا چیزی شبیه به آن ختم میشود. شمارۀ خویشکاریها در شعر «مسافر» محدود است؛ از 31 خویشکاری، 20 خویشکاری در این روایت وجود دارد که عملیات قصه در چارچوبِ آنها تکامل مییابد. بعضی از این خویشکاریها، آرایشی جفتانه دارند؛ مانند خبرگیری- خبردهی، و برخی دیگر چندین بار در ساختار روایت تکرار میشوند؛ مانند انتقال مکان (G) و عزیمت (↑).
مجموعاً خویشکاریهای شعر «مسافر» عبارتاند از: 1- غیبت، 2- عزیمت، 3- انتقال مکانی، 4- شرارت، 5- میانجیگری، رویداد ربطدهنده، 6- خبرگیری، 7- خبردهی، 8- کشمکش، 9- پیروزی، 10- تعقیب، 11- عزیمت، 12- بازگشت، 13- انتقال مکانی، 14- رهایی، 15- انتقال مکانی، 16- حل مسئله، 17- انتقال مکانی، 18- دریافت شیء جادو، 19- کار دشوار، 20- عروسی
برخی از این خویشکاریها را میتوان بر حسب گروه مرتب ساخت؛ به این ترتیب، خویشکاریهای غیبت، عزیمت و شرارت (β1 ↑ A) گره پیچ و تحرک قصه را به وجود میآورند. توالی خویشکاریها در این روایت- همانطور که دیده میشود- با توالیِ خویشکاریهای پراپ تا حدودی متفاوت است؛ اما ترتیب خویشکاریهای غیبت (β1) تا انتقال مکانی (G) و خبرگیری (ε) تا تعقیب (Pr) مشابه الگوی پراپ است.
شخصیتهای قهرمان، شریر و یاریگر قهرمان در این شعر- قصه نقشهای مهمی در پیشبرد روایت دارند. بخش زیادی از حجم شعر به گفتوگوی قهرمان (مسافر) و یاریگر (میزبان) اختصاص دارد. از نظر حرکتهای ریختشناختی، «مسافر» قصهای یکحرکتی است که با یک عمل شرارتبار آغاز و سرانجام به خویشکاری عروسی ختم میشود.